گاه نوشته های یک من

خانه قدیم من ...

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

کارت ملی

شماها یادتون نمیاد! قدیما (یعنی زمان من و سودا اینا!) بدترین عکس های ما مال شناسنامه، کارت ملی و دفترچه بیمه بود. آقا زمان ادیت مدیت نبود که. دوربین عکاسی هم که در دسترس همه نبود. یه مشت دوربین زاقارت بود به اسم پلوراید که تا تا عکس میگرفتی ویژژژ عکس ازش میزد بیرون و چاپ میشد. این عکساهم که بدرد کارای اداری نمیخورد! اول و آخرش باید میرفتیم در یکی از این عکاسیایی که دم درشون نوشتن چاپ عکس رنگی در ۴ دقیقه (!) برای یه عکس سه در چهار.حالا توی عکاسی هم خودش داستانی بود. یه پرده زنده بودن پشتت عینهو روپوش نقاشا که هر چی رنگ بود بهش ماسیده بود. حتی یه جاهاییش هم رد پای گربه و پنجه آدمی زاد روش بود! بعد یه آینه و یه مشت برس و کراوات عاریه ای و غیره هم بود که میخواست کلاس بزاری میتونستی ازشون استفاده کنی.  سرتونو درد نیارم. خلاصه عکسو میگرفتن! بعد سه روز میرفتی عکستو بگیری میدیدی چشات از حدقه زده بیرون. گوشات دراز شده. دماغت شده عینهو منقار عقاب. میگفتی آقا/خانوم این من نیستم. میگفتن که نه خودتی! آقای معلوم الحال : |  هیچی دیگه! عکسو میگرفتی میدادی بچسبونن روی دفترچه یا شناسنامه ت.از همه اینا که بگذریم قدیما دستشون درد نکنه کلی هم سنگ تموم میزاشتن روی عکسامون. البته تا جایی که دستاشون باز بود. رنگ پوستتو چوز می کردی مثلا سفید برنزه یا ....  یا لبا سرخ و  فلان!  گفته بودم که دیگه سن ما رسیده به دوره کهنسالی. شناسناممو که عوض نکردم (همه اعضا خانواده شناسنامه جدید دارن بجز من!) کارت ملیمم که هکذا! اول تابستونی پدرم گفت شناسنامتو عوض نمیکنی کارت ملیتو ببر عوض کن فردا مشکلی پیش میاد علافیش زیاده. منم ثبت نام کردم و خدا تومن پول دادم که با کلی من ۶ شهریور بزارن برم رخ بنمایم. خب میخواین پول بگیرین بیاین راست حسینی بگید دیگه چرا ما رو زحمت میدید. یارانه رو که دادیم. مالیاتم میدیم. یه کمکی هم به دولت بکنیم که دستش تنگه و نداره. حالا که یه هفته مونده به حضور در ثبت احوال به بنده میگن عکس رو خودشون اونجا ازت میگیرن!!! :-[ خوب نمیشد زودتر میگفتین؟! قدیم کلی به سر و رومون میرسیدن وضمون اون بود حالا که خودشون عکس رو میگیرن بدون ادیت و میچسبونن دیگه چه بلایی قراره سرمون بیاد؟! اثر انگشت رو اصلن بیخیال. حالا من با این دو تا جوش چه کنم؟! یعنی باز هم عکس "قوزمیت" بچسبونن روی کارت ملیم؟! خدایا آخه چرااااااااا؟! :-|
۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
معلوم الحال

غبار غم برود حال خوش شود ...

دیروز صبح من حیث المجموع بد نبود. صبح که با زنگ تلفن یکی از دوست داشتنی ترین و عزیزترین افراد زندگیم بیدار شدم. بعدش هم به سوالاتی که داشت جواب دادم و کلا سرخوش و کیفور ادامه دادم.شب هم حوالی ساعت ده بود که داشتم داستان The Last Leaf (آخرین برگ) O. Henry رو تایپ می کردم که یکی از دوستان دوران دبیرستانم زنگ زد؛ امیر.امیر هم مثل بقیه پزشکی قبول شد و هنوز همون آدم سابقه! بذله گو. همون لباسا. همون تیپ شخصیتی. صادق و رک و و و ...  اومد و رفتیم دور دور و از دانشگاه گفت و اینور و اونور که یهو پرسید چه خبر از رفیقتون علیرضا ع. ؟!  :| گفتم والا ایشون با جنابعالی همکلاسن سراغشو از من میگیری ؟! گفت: تو که غریبه نیستی، ولی حالم ازش بهم میخوره و بعد هرهر خندید! بعد هم از چند تا همکلاسیای دیگه پرسیدم. آخه بچه ها گروهی قبول شدن :-) یه مینی بوس در مدرسه آوردن کلشونو جمع کردن بردن علوم پزشکی. گفت ص. که بعضی وقتا سر کلاس میبینمش! ف. هم همینطور! (این دوتا بین المللی) م. هم توی خوابگاه هراز گاهی میبینمش و هنوز مثل سابق مشغول خر خونیه :-D ! ح. س. م. ج. و ... رو هم خیلی کم میبینم. کلا بچه ها دیگه پخش و پلا شدن ...بماند که به فاصله پنج دقیقه دو نفر دیگه زنگ زدن که بیا بریم بیرون :-\ یعنی تحویل نمی گیرن، میخوان بگیرن باهم حمله میکنن برای اثبات خودشون.
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
معلوم الحال

اومدم غر بزنم

نمی دونم چرا خدا هر چی امتحانه گذاشته برای منه بیچاره :(من اشتباه آدمم ... اشتباه می کنم ... تاوان اشتباهاتم رو هم میدم. برای کنکور سال اول بخاطر جو کلاس همه یهو سر ناسازگاری گذاشتیم و تصمیم گرفتیم انتخاب رشته نکنیم (به قصد رشته های تاپ تر؛ مثلا من گفتم دامپزشکی رو نمی خوام و میخوام دکتر بشم یا یکی دیگه میگفت من فقط دندون میخوام و ...) این شد که از یه کلاس مدرسه نمونه دولتی فقط سه چهار نفر سال اول رفتن پزشکی و بقیه موندن که سال بعد همه با هم برن (!)موندن و سال دوم برای من خیلی سخت تموم شد ... مریضی مادرم! افتادن تمام مسئولیت های خونه گردن من! رسیدگی به کارهای برادرای کوچیکترم. پخت و پز. شستن و اتو کردن لباساشون. مراقب درسشون بودن. بردنشون به مدرسه و برگردوندنشون و ... که دیگه فرصت خوندن رو نداشتم. بعد از برکشتن مادرم هم خونه اینقدر شلوغ بود که دیگه هیچ شانسی برای موفقیت نداشتم. علی ای حال خوندم و تحقیر شدم و با همسایه هایی بیشعور و بی فرهنگ سر و کله زدم که هیچ وقت یادم نمیره! کنکور رو دادم. زبان و تجربیکنکور تجربی با وجود مجاز بودن دیگه اصلا دل و دماغش رو نداشتم. برای همین تصمیم گرفتم زبان رو امتحان کنم. گشتم و گشتم و لیست رشت ها رو حاضر کردم. اما از اونجایی که کوزه گر توی کوزه شکسته آب میخوره روز انتخاب رشته مدام اینترنت قطع میشد و مهلت وارد کردن کدهای من تموم میشد. این شد که دفعه چهارم یا پنجم دیگه تند تند کدرشته ها رو وارد کردم. اما این بار دیگه هیچ توجه نکردم که دارم از آخر لیست به اول لیست میام و رشته هام رو از اخر به اول وارد می کنم. خب نتیجه معلومه :| من آخرین جا و بدترین جایی رو که در بدترین حالت میتونستم قبول بشم به عنوان اولیت اولم قبول شدم. شب اعلام نتایج شوکه شده بودم! اصلا این شهر دیگه کجای ایرانه؟! بابا من اصلا این کد رو کی وارد کردم؟! مهم نبود برام. برای اینکه به بقیه ثابت کنم می تونم رفتم و دم نزدم. همه گفتن راهت دوره و برگرد آزاد یا پیام نور برو لااقل. رشته خوبیه ولی اینقدر دوری رو نمی تونی تحمل کنی. اما رفتن برای اینکه بهشون ثابت کنم می تونم. نه دلتنگ شدم. نه زنگ زدم به خونه که "غلط کردم و میخوام برگردم خونه" و دنبال کارای انتقالیم باشید و نه اشک ریختم. اکثر روز و شب ها رو توی خوابگاه بودم. من به دلیل خستگی و بی حوصلگی فقط دو ترم کلاس زبان رفته بودم. برای همین احساس می کردم که نسبت به همکلاسی هام عقبم. خوندم و خوندم و تمام سعیم رو کردم برای اینکه این بار خانوادمو رو سفید کنم. لبخند رو به لبای مادرم برگردونم. پدرم رو خوشحال کنم. ترم دو به نیمه رسید و تعطیلات نوروزی در راه بود. برگشتم خونه که خبر دادن جشن تجلیل از رتبه های برتره. از خیلی ها دعوت شده بود. منم رتبم خوب بود اما نه کارتی نه تماسی نه هیچی. رتبه های سال های قبل رو هم دعوت کرده بودن. دختر خالم که رشته ریاضی بود و با رتبه به مراتب داغون تر از من رو هم دعوت کردن و ازش تجلیل کردن اما من .....شب مراسم تجلیل هم یه گروه توی واتس آپ تشکیل شد که تمام دبیران دبیرستان و تمام دانشجویان دانشگاه های دولتی بودن. هر شب سه چهار نفر خودشون رو معرفی کردن به به و چه چه! تا این که نوبت به من رسید: معلوم الحال، زبان و ادبیات انگلیسی، دانشگاه شهر دور ... سکوت و سکوت و سکوت! هیچ کس چیزی نگفت. نفر بعد خودش رو معرفی کرد: فلانی، پزشکی، دانشگاه علوم پزشکی فلان ... و سیل تبریک ها جاری شد و همه خواستن خودشون رو در موفقیت ایشون دخیل بدونن! هیچی نگفتم. فقط سکوت کردم! یه تلخند زدم و گفتم آینده ای میسازم که گذشتم جلوش زانو بزنه. یه روزی یادشون میاری این توهین ها رو! این بی توجهی ها رو. این بی شخصیتی شون رو. این که فقط به رشته و دانشگاه شخص اهمیت بدن و بگن بعله ایشون دکتر قراره بشه و یه روزی گذرمون بهش میفته! دریغ از این که گذر هر پوستی بالاخره یه روز به دباغ خونه میفته. (اصلا قرار نیست به عزیزان پزشک و دوستانی که دانشجوی پزشکی هستند توهین کنم. ولی قبول کنید که همه آدم ها فارغ از نسب و جنسیت و تحصیلات شون دارای احترامن. همه قابل احترامن. و این اصلا درست نیست که بگیم جامعه فقط یه پزشک نیاز داره و رفتگر رو نمیخواد. یا به یک مهندس کشاورزی میاز نداره یا یا یا ...)از اون روز به بعد دیگه واقعا میخواستم چند برابر تلاشم رو بکنم تا بهشون نشون بدم منم نمره ششم این مدرسه نمونه لعنتی بودم. منم دوشادوش بقیه تلاش کردم. اما دلیل نمیشه چون زمین خوردم و نتونستم به خط پایان برسم اینجوری باهام برخورد کنید. معدل ترم دومم رو نسبت به ترم اول ارتقا دادم. ترم سه و چهار هم معدلم ارتقا پیدا کرد و از نمره دوم و سوم و چهارم کلاسمون جلو زد و تازه فهمیدن این معلوم ساکت هم یه چیزی بارشه. اینجا بود که سعی کردن زمینم بزنن. بحثش مفصله. اما من با پایان ترم و بعد از عمل شروع کردم به خوندن برای ارشد. میخواستم ارشدم رو یه دانشگاه بزرگ قبول بشم و آیندمو بسازم. اما تحقیق کردم و تحقیق کردم و همه جوابا یکی بود. زبان توی ارشد هم آینده ای نداره. همه از بیرون میگن آموزشگاه هایی که خدا تومن پول میگیرن چین پس؟ در صورتی که از این پولای گزاف بعد از سه چهارماه پول رفت و برگشتت هم به جیبت برنمی گرده چه برسه به اینکه روی پای خودت بایستی. دیگه حالم به هم میخورد از خودم و سرنوشتم. از این جبر لعنتی. از زمین خوردن ها و شکست ها و دویدن ها و نرسیدن ها! تمام کتاب هام که برام از جونم عزیزتر بودن رو پرت میکردم اینور اونور. به خودم لعنت میفرستادم که چرا اینکه کتاب دور خودم جمع کردم؟ چرا با دو دست هندونه زدم زیر بغل وقتی هیچ سرانجامی در کار نیست؟ چرا کلی کتاب و اثر ادبی از نویسنده های بزرگ جهان و نویسنده های کشور خودمون بخونم وقتی به هیچ دردیم نمیخورن. چرا کتاب ها و دروس ارشد آموزش زبان انگلیسی رو تنهایی و بدون استاد بخونم. وقتی هیچ آینده ای ندارم. وقتی از شوربختی خودم آگاهم. کتابام رو گذاشتم کنار. فقط خوابیدم و خوابیدم. و لعنت فرستادم به خودم و خوشبینی هام. به اینکه همیشه به فرداهای بهتر خوشبین بود. به فرداهایی که هیچ وقت نیومدن. بعد از آذرماه هشتادو نه یه روز سفید و خوش توی زندگیم نداشتم. دو روز پیش باز سر خورد کتاب مجموعه آثار شکسپیرمو باز کردم. نمایشنامه رومئو و ژولیت اومد. خوندمش! تند تند و بی توجه. روز بعدش هم انگار که دیوان حافظ جلومه باز بازش کردم و نمایشنامه هملت شاهپور دانمارکی رو جلوی خودم دیدم. خوندم و باز خوندم. رسیدم به صحنه رویارویی هملت و اوفیلیا (معشوقه ش) و Soliloquy هملت. همون جمله معروف شکسپیر. قبلا هم این جمله رو نوشته بودم. موقعی که میخواستم انتقالی بگیرم و موندم تا به بقیه اثبات کنم من اون آدم ضعیفی که فکر میکنن نیستم. و باز هم همون جمله. لعنت بهت شکسپیر. باز هم  خوشبینی و امید واهی ... لعنت به توHamlet: To be, or not to be,__that is the question: ___ Whether 'tis nobler in the mind to suffer the slings and arrows of outrageous fortune, or to take arms against a sea of troubles, and by opposing end them? .بودن یا نبودن؟ مسئله این است، آیا شایسته تر آن است که به تیر و تازیانه ی تقدیر جفوپیشه تن در دهیم، یا آن که ساز و برگ نبرد برداشته و به جنگ دریای مشکلات (مشکلات فراوان) برویم؛ تا آن دشواری ها را از  میان برداریم؟ خدیا باز هم توکل می کنم به نام اعظمت! به قدرت و حکمتت! بهت اعتماد می کنم. به تویی که یونس رو در شکم نهنگ حفظ کردی و یوسف رو از عمق چاه به عزت و بزرگ رسوندی. دستم رو بگیر ... دیگه خسته م. یجوری بهم نشون بده که بفهمم حواست بهم هست «رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّی مِن لَّدُنکَ سُلْطَانًا نَّصِیرًا» اسراء، آیه ۸۰و بگو: پروردگارا! مرا در هر کاری به درستی وارد کن و به درستی خارج ساز و از جانب خود برایم حجتی یاری بخش پدید آور پ. ن.: تا شماها باشید که پیام ندید پست بزار پست بزار :)
۲۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
معلوم الحال

روز دختر

... در طول یک هفته همه مدارس را در جلگه ها و تل وتپه های پیرامون آن ها دیدم و آزمودم و تنها از دیدار و آزمایش یک مدرسه در تیره ی دلیر و شجاع «ده بر آفتاب» چشم پوشیدم. مدرسه ای بود که دانش آموز دختر نداشت. پدران و مادران، دختران خود را به دبستان نفرستاده بودند. جای خواهرها در کنار برادرها خالی بود. دختران پاره ای از مدارس به آموزگاری نیز رسیده بودند و این دبستان هنوز دختر دانش آموز نداشت. کار با مردم رشید طایفه به ستیز و قهر کشید.روابط عاطفی من و مردم بویراحمد طوری بود که ناز یکدیگر را می خریدیم و از قهر یکدیگر نمی رنجیدیم. به مردم و معلم که در کنار چادر دبستان جمع شده بودند سخنانی تند و کوتاه و گله آمیز درباره ی ظلم مرد به زن گفتم و خداحافظی کردم.در مقابل زن ایلی نه تنها من بلکه هر کس جز تعظیم و ستایش راه دیگری نداشت. زن ایلی از همه ی زنان عالم بیشتر زحمت می کشید و کمتر بهره می برد. زودتر از همه بر می خاست و دیرتر از همه به خواب می رفت. خانه را مملو از شرف، عصمت، کار و زیبایی می کرد و خود احترام چندانی نمی دید. سخنِ درشت می شنید و دم بر نمی آورد.مرد ایلی فقط گوسفند را به چرا می برد و همین که باز می گشت، همه ی کارها با زن ایلی بود. گوسفند را می دوشید. شیر را می جوشانید. ماست را می بست. دوغ را می زد. کره را می گرفت. غذا را می پخت تا مردش بیش از او بخورد و بیاشامد.مرد ایلی فقط پشم گوسفند را می چید و باز این کدبانوی زحمت کش ایل بود که آن را می شست، می رشت، می تابید، رنگ می کرد و می بافت تا مردش بر فرشی خوش رنگ بنشیند و بیاساید.ستم مرد به زن، این ستم دیرپای کهنسال که نه از دشمن به دشمن بلکه از دوست به دوست، از پدر به دختر، از پسر به مادر، از برادر به خواهر و از شوی به همسر می رسد، در ایلات و بخصوص در بویر احمد با قوت و صولت بر جای مانده بود. رودابه ها و تهمینه های بویراحمد گرفتاری های سهمگین داشتند. چاره ی کار جز در دست تعلیم و تربیت و نبود. نمی شد این راه و رسم را سهل انگاشت.قهر و ستیز من اثر کرد. دو روزی بیش نگذشت که پیکی از راه رسید و خبر آورد که دبستان، آماده ی دیدن و آزمودن است. بازگشتم. دختران رنگین پوش در کنار برادران خویش کلاس را آراسته بودند. فریاد شادی شان و فریاد شادی مادرانشان بر آسمان بلند بود.«بخارای من، ایل من» - محمد بهمن بیگی - صص۳۳۸ -۳۴۰به پاس خدمات شایان و مظلومیت «مهربانویان» سرزمینم باید تمام قد ایستاد و کلاه از سر برداشت./
۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
معلوم الحال

شیدایی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
معلوم الحال