گاه نوشته های یک من

خانه قدیم من ...

۱۰ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

سلام اردیبهشت :)

فروردین دارد تمام می شوداولین باران بهار را که نبوده ایخودت رابه اولین شکوفه ی اردیبهشت برسانمی دانی که:اردیبهشت بی تو ... بهشت نمی شود؛
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
معلوم الحال

سوتی :)

گفته بودم که استاد فرانسه خانم هستند. یه خانم خیلی ریلکس و آروم و مهربون. و متاسفانه طبق یه قانون نانوشته خانما از اساتید خانم خوششون نمیاد! هر چند کلی طرف زنا و دختراست و میگه که درس بخونین که بتونین قانونا رو به نفع خودتون عوض کنین. بتونین کار کنین. بتونین مستقل باشین. امروز داشتن نصیحتمون میکردن. و راجع به تعاون و همکاری زن و شوهر توی کارا حرف میزدن که من گفتم: مرد ایده آل خانم ها گویا هنوز زاییده نشده. همه الان حداقلش منتظرن یه شوهر دکتر بیاد دنبالشون ... یهو استاد برگشت، گفت: شوهر من هم پزشک هست و لبخند ملیحی زد. یکی از خانما اومد صحبت کنه. گفت: دکترا خوب و بد دارن. ولی اکثرا بدن. بیشترشون هم دندون پزشک ها هستن! (این خانم عقده ای و غُرغُرو تشریف  دارن و تو آسمونا سیر میکنن. فلذا بنده از همین تریبون از خوانندگان عزیز و جامعه پزشکان سفیدپوش عذر میخوام). استاد خیلی شیک و مجلسی و در کمال آرامش فرمودن: شوهر من هم دندون پزشک هستن :) البته بحث هایی هم شد. یکی از آقایون کلاس شروع کردن به خطابه که من اجازه نمیدم به زنم که بره کار کنه. اوضاع جامعه خیلی خرابه و ... ! توی همه رشته ها از این بی منطقا زیاده ولی منتها توی رشته ما نمی دونم چرا ایشون اینجوری شدن؟! بگذریم که خود جناب هر دو هفته با یکی به سر میبرن. بعد سهم خودشون رو در خراب کردن جامعه و بروز این بی اعتمادی ها در نظر نمی گیرن. بماند که باز هم همون خانم وراج فرمودن: از کجا معلوم این آقا خودش فردا با منشیش نریزن رو هم و ...؟!  درسته خانما نباید ساکت باشن. ولی دیگه هر حرفی رو که نباید بزنن. اونم سر کلاس و در حضور استاد !!! اونم این خانم که به اصطلاح روشن فکرن و جوری به به و چه چه میکنن که انگار قراره قله های علمی کشور رو فتح کنن. من اگه به چند نفر امید داشته باشم برای موفقیت در زندگی آیندشون مسلما ایشون جزو اون نفرات نیست و نخواهد بود. اگه هم به جایی برسه با پول باباشه نه سعی و تلاش خودش. ایشون برن ظرفاشون رو بشورن بهتره به نظرم. (بانوان بزرگوار لطفا نسبت به این حقیر واکنش نشون ندید! من مظلومم !!!) جوری آرررررررررره و اِوااااااااااااااااااااااااا میگه انگار از کجا اومده ! یه جوری هم خودشون رو تحویل می گیرن انگار دختر خان تشریف دارن (البته تشریف دارن).
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
معلوم الحال

و این گونه بود که پرسپولیس برد

آقا من از کل فوتبال فقط این رو می دونم که توپ گرده. البته آفسایدم بلدم. اینقدرام پرت نیستم. اما همیشه برام سوال بوده چرا ۲۲ نفر باید آویزون یه توپ باشن و هی اینور اونور بدون ... بگذریم. چند روز قبل هم از هم اتاقی آشوب گر گفته بودم. تا اینکه دیروز متوجه شدم فردا دربی هستش و اینگونه بود که داغون شدم. سه حالت داره:یک: برد پرسپولیس که برابر است با فحش خوردن طرفداران استقلالدو: مساوی که باز  هم طرفداران استقلال چیزی جز فحش نصیبشون نمیشهسه: برد استقلال که باز هم بنا بر یک معادله چند معادله و چند مجهول باز هم استقلالی ها باید فحش بخورن.* بنده هم بین دو رنگ آبی و قرمز آبی رو بیشتر دوست میدارم و به طبع استقلالی محسوب میشم. فلذا قبول کنید که احساس خطر کردم. حالا بماند که عصر بیدار شدم با نعره های تماشاگران غیور. اما رفتم سراغ جمع و جور کردن کارای فردام برای ارائه سر کلاس. بازی تموم شد و به طیع سر  وصداها شروع شد. اما من هر چی گوش می کردم انتظارم بی فایده بود. ساعت هفت شد .... آشوب گر نیومد! ساعت هشت شب شد و هنوز خبری ازش نیست! ساعت نه شد همه اومدن و این نیومد. دیگه کم کم دارم نگران میشم. چرا این نیومده بحش بده. البته از قبل یه لیست آماده کرده بود از تمام طرفداران استقلال توی تمامی بلوک ها که بره بعد بازی سر وقتشون اما خب هر چقدرم فحش میداد بالاخره باید الان اتاق میبود. حالا بماند فردا کل کلش با بچه های سلف دانشگاه و مسئول امور دانشحویی و مسئول خوابگاه. داشتم می نوشتم که یهو در اتاق باز شد و مسئول شب اومد توی اتاق که معلوم پاشو این س. (آشوبگر) رو جمع کن که عاصی (آسی؟ آثی؟ عاسی؟ ...   سوادم نم کشیده)کرده بچه ها رو! پدرمون رو در آورده. حالا بماند که ایشون چهار سال از بنده بزرگتره! ملت توی این موندن که این چطور از من حرف شنوی داره! آقا به هر نحوی بود ما این رو کشوندیم آوردیمش اتاق خودمون. حالا ول کن نیست. عجب غلطی کردیماااا ... خدایا یکی دیگه قراره جایزش رو بگیره ولی فحش  و بدبختیش مال ماست؟بنده از همین تریبون به طرفداران پرسپولیس تبریک میگم. بالاخره بازی برد و باخت داره دیگه.توضیح اضافی: بچه ها رفتن انگیز هایشون (جناب آشوبگر) رو برای ادامه تحصیل در همین جا در بیارن. متوجه شدن تنها انگیزه شون همین سالن TVه! ینی باید نگهبانا با جارو از کف سالن TV پرتش کنن بیرون. پیش نویس بدبختانه: از وقتی م. بهم گفت چقد تو میخونی انگار چشمم زده. خدا لعنتش کنه. اصن دیگه نمی تونم بخونم. نمایشنامه The Glass Menagerie (باع وحش شیشه ای؛ تنسی ویلیامز) رو اصلا نگاه نکردم. فقط فبلم ایرانی اینجا بدون من رو که بر اساس داستانش ساخت هشده دیدم. فردا اگه دکتر الف. ازم بپرسه چه شود؟ خدایا بدادم برس. راستی نمایشگاه کتاب انسال چرا اینحوری شده؟ مسئولین رسیدگی کنن! مصلی چش بود؟
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
معلوم الحال

احمق

قبلا هم از هم اتاقی آشوب گرم گفته بودم ... بازم میگم تا بخندیم!ایشون دانشجوی کاردانی هستن ولی بس که استادا و دروس رو دوست دارن فکر میکنم با من کارشناسیم تموم کنن. تنها انگیزش هم به قول بچه ها اتاق TVه. لقب "پدر سالن TV" رو به خودش اختصاص داده. یه آدم بی منطق که میخوام حرف خودش رو به زور به کرسی بشونه.دیروز یهو لامپای اتاق روشن شد. فکر کردم ساعت ۷:۳۰ ۸:۰۰ شده بچه ها میخوان برن کلاس. ساعت گوشیمو نگاه کردم ۵:۱۵ !!! داشتم شاخ در میاوردم. آخه چرا لامپو این موقع صبح روشن کرده بود؟ آقا اومده پنجره رو کاملا بپوشونه که بتونه راحت بخوابه. چون چشاش به نور حساسه. وقتی میخواد بخوابه دیگه همه باید توی تاریکی و خاموشی باشن. هیچی نگفتم. تو دلم فحشش دادم و خوابیدم. دیروز تاسیاساتی ساعت ۱۲ ظهر اومده که پنکه مشکلی نداره؟ گفتم روشن نمیشه. اومد نگاه کرد دید موشا اومدن سیما رو از بالا خوردن. خوش بحالشون! وقتی چیز درست حسابی بهشون نمیدن بایدم سیمای برق رو بخورن. اومدن لامپ رو روشن کنه که جناب آشوب گر برگشت گفت خاموش کن لامپو ... تاسیساتی: درسته تیمت (پرسپولیس) برده دیگه دلیل نمیشه سلطنت کنی که! میگه: گفتم خاموش کن! .......به قول بچه ها دو تیم پرسپولیس و بارسلونا باید به خودشون ببالن چون هواداری مثل آشوب گر دارن!!! یعنی میره سالن TV ه که فحش بده فقط. اوج فاجعه اینجاست که وقتی استقلال بازی داره میره میشینه که استقلال گل بخوره بیاید سر و صدا کنه و طرفدارای استقلال  رو به فحش بکشه. اصن من تو خلق این بشر موندم! خدایا خودت یه کاریش بکن ...
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
معلوم الحال

خدایا شکرت ...

خدایا شکرت بابت امشب ...  بابت همه اتفاقای کوچیکی که افتاد و باعث شد بهتر بشم. این که متوجه بشم هنوزم فراموش نشدم. خدایا شکرت ...  مرسی از این همه غر زدم و اینجوری خوشحالم کردی
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
معلوم الحال

امروز

امروز یه اتفاق زشت دیگه هم افتاد. اولین جلسه کلاس ها بعد از سال نو بود و اکثرا حاضر و آماده سر کلاس دکتر الف. (مدیر گروه گرام) که به شدت در امر حضور و غیاب و تاخیر سخت گیر هستند. کلاس ایشون که برگزار شد بعدش وقت ناهار و نماز بود. کلاس بعدی کاربرد اصطلاحات با خانم دکتر الف. . ایشون یکی از ۴ استاد اصلی زن گروه زبان هستن که انصافا هم خیلی مهربونن و زیاد هم بچه ها رو میبخشن بابت عدم انجام تکالیفشون یا درس نخوندن هاشون و...  ساعت ١:٣٠ ایشون وقتی اومدن کلاس و به کلای صندلی خالی مواجه شدن تعجب کردن. برای اولین رفتن دفترشون و به کسایی که نیومده بودن منفی دادن. البته ٣ تا از خانم ها بهشون یواشکی زنگ زدن و اومدن سر کلاس. بقبه به اتفاق اون دوتا جنتلمن بزرگوار دیگه توی محوطه منتظر سرویس بودن تا برگردن خوابگاه! این کارشون واقعا زشت بود. هم به استاد توهین کردن و هم سطح شعور خودشون رو نشون دادن! هنوز هم نمی دونم چرا دخترا با اساتید زن مشکل دارن. از اون ور هم همشون فیمنیست و حامی حقوق پایمال شده زنان این سرزمین! البته بی احترامی نشه تنها برابری که به دست آوردن حق کشیدن سیگار بوده. خیلی متاسفم بابت بودن با کسایی که اگه دوستاشون برن سر کلاس میشه دوست داشتن رفتن به تو چه! اما اگه بنده برم میشم فضول!!!
۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
معلوم الحال

خودمون توش خوردیم

قبل از عید با یکی از بچه ها داشتم برمیگشتم سمت ولایت که ایشون عشقش کشید و به زور ما رو برد خونشون. ما یه شبی خونشون مهمون بودیم و من حیث المجموع بد نبود. این رفیق ما هم اتاقیمه. به صورت بالقوه ۴ ترم اما اگه بالفعل بخوایم حساب کنیم ١ ترم و نیم بیشتر باهم تو یه اتاق نبودیم. اون نیمشم مربوط میشه به بعد از عید پارسال که به زور رئیس دانشگاه اتاقم رو عوض کردن. ٢ ترم باقی مونده هم میشه سال جاری که بنده خدا با اینکه یکی از خصوصیاتش اینه که با همه میسازه وقتی فهمید کیا هم اتاقمون هستن چمدون و وسایلش رو گذاشت و از اتاق رفت. الان ٢ ترمه که شخص مذکور اتاق این و اون میخوابه و هر دو سه هفته یه بار میاد لباسی چیزی از تو چمدونش برداره و باز هم بسلامت ....داشتم میگفتم ... یه شب بیرون رفته بودیم! باباش هم باهامون بود. ازم پرسید قضیه "قانون خودمون توش خوردیم" چیه؟! :) اینجا بود که من فهمیدم بعله ایشون از کل جیک و پوک ما خبر دارن.و حالا اصل ماجرا:والا ما اول ترم ۴ نفر بودیم. که یکی به خاطر تعطیلات رفت که برگرده و هیچ وقت برگشت! :) یکی دیگه هم جُل و پلاسشو جمع کرد رفت اتاق بچه ها. من موندم و این رفیقم. ما هم خسته! ظرف نمی شستیم! پرورش کپک راه انداخته بودیم (البته مشکل از نونای دانشگاهه وگرنه ما بی تقصیریم). دانشجو برخلاف اسمش که ازش برمیاد "جوینده دانش" باشه، اونقدرا هم دنبالش نمیدوئه! از سر بیکاری میشینن چایی ای میخورن و ح.ک.م.ی میزنن و خلاصه وقت میگذرون و به هیچ وجه هم حاضر نیستن که دوران خوش دانشجویی شون رو با درس خوندن خراب کنن! سرتونو درد نیارم ... ما گه گاه چایی میزاشتیم اما چون حالش نبود لیوان چایی رو نمی شستیم. حالا اگه میخواستیم توش آب بخوریم بازم ازهمون لیوان استفاده می کردیم. شربت یا دوغ! بازم همون لیوان ... کلا یه لیوانو ما تقریبا دو سه هفته یه بار میشستیم. اونم اگه مهمونی چیزی میومد. البته ناگفته نماند مهمون مهم! وگرنه اتاق ما که برای خوزش مهمانسرا بود. ظرفا رو هم به هر ضربی بود از سر ناچاری و بی ظرفی با اِکراه میشستیم که شام رو بگیریم و باز میرفت روی میز اتاق تلنبار میشد. حالا توجیهمون بزای نشستن لیوانا چی بود؟! میگفتیم: کی تو این لیوان آب خورده؟ - خودم - آیا من مشکلی دارم؟  جواب:نع!- آیا مریضم؟ جواب: نع!- آیا مرگیم هست؟ جواب: بازم نع!خب پس چرا لیوانو بشوریم؟ وقتی میدونیم خودمون توش خوردیم و هیچی مونم نیست. نکته جالب ترش اینجاست که اتاق روبرویی ما یه پسر داشتیم کدبانو. از اینایی که وقت شوورشونه :)  میوه پوست میکند میداد دستمون، ظرفای اتاقشون هر شب بلافاصله بعد از شام شسته میشد اونم به صورت نوبتی. چایی میزاشتن. میان وعده. دسر. و خلاصه همه چی دیگه. توی مدت فُرجه های امتحانی ترم یک ما رفتیم اتاق اینا. می خوندیم، می خوردیم، می خوابیدیم و ... تنبل بازی ما به حدی بود که بعد از یه مدت به اون پسره میگفتیم: علی پاشو برو لیوانا رو بشور می خوایم چایی بخوریم! برمیگشت میگفت: ول کن بابا! خودمون توش خوردیم  .... خُب تقصیر ما هم نبود! این نظریه خیلی منطقی به نظر می رسید. هنوزم البته همینطوره. البته دروغ چرا دیگه خیلی وقته که چایی نخوردم. و حالا باز برمی گردیم به اسفند امسال: با پدر دوستم رفته بودیم بیرون و چایی درست کرده بودیم. رفیقم از تو ماشینش چند تا لیوان آورد. باباش برگشت گفت: شستی یا خودمون توش خوردیم؟! رفیقمم میگفت: حالا باز خوبه اینجا شب به شب شسته میشه. اونجاکه ما می دونستیم خودمون توش خوردیم، خودمونم چیزی مون نبود که ... نمی شستیمشون :)*** البته اینو هم بگم که با اینکه باباش خیلی سخت گیر بود اما این قانون رو تا حدی توی خونه هم اجراییش کرده بود!  پ. ن.: لازم به ذکر عَست در فرآیند بازی ضالّه ی ح.ک.م بنده هیچ دخالتی نداشته و فقط ناظر فحش کاری عزیزان بودم. این چرخه به طور متوسط هر ٥ دقیقه یک بار تکرار میشد که ما شاهد ابداع و ورود واژگانی جدید و متاسفاته سخیف به زبان شیرین پارسی بودیم ... ینی اگه آنتی ویروس نود ٣٢ رو روزی دو بار آپ تو دیت میکنن ما روزی چهار بار رفرش و آپدیت میشدیم :) دیگه بیش از موجبات بدآموزی عزیزان رو فراهم نمیکنم!
۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
معلوم الحال

دردهای زندگی

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشدعمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست،بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.شاد باشید و شاد زندگی کنید؛ بی دلیل ببخشید و خوبی کنید و الفبای زندگی رو فراموش نکنید.پ. ن.: متن کپی شده و هیچ ارتباطی به حال و هوای بنده ندارد
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
معلوم الحال

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

ملت سیزدهم پامیشن میرن سیزدهشون رو در کنن ما از یازدهم باید بریم در کنیم ... این عزم راسخشون منو کشته!فک و فامیله داریم؟!
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
معلوم الحال

تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟

عرض شود که ما هم مثل عزیزان عشایر مدام مشغول ییلاق و قشلاق و کوچ بهاره از اینور به اونور بودیم. دیروز هم با عزیزان همشهری سابق دوران دبیرستان یه سر به کوه و در و دشت و اینور  اونور زدیم. فقط ۵ ساعت رفت و برگشتنمون طول کشید.و خدا ازش نگذره هر کی پیشنهاد اون مسیرو داد. بگذریم ... آخرسم رسیدیم دیدیم حیف اینهمه صخره نوردی! حیف ... اینم شد جا  عآآآآآآآآآآآآخه؟!!!شب خورد و خسته رسیدیم خونه  ودیدیم کلی تماس از دست رفته داریم. تا نشستیم که یه نفسی تازه کنیم یکی از بچه ها اومد که تک پرم و تنهاااا بدوین بیاین بریم کنسرت. گفتم ول کن بابا! حمایت از هنر فاخر و اینجور چیزا توی رگ ما نمیره. ما دانلود می کنیم. بالا  بریم پایین بیایم گویا "نه" گفتن رو یاد ما ندادن. رفتیم و بلیتی خریدیم و فی الفور رفتیم چند تا صندلی جلو رو گرفتیم. حالا نه اینکه خیلی مشتاقیم ... صرفا جهت این که یه آتیشی بسوزونیم !!! حالا طرف شروع کرده هی ما از پایین می گیم کی قراره بریم سمت بندر؟!  ما عینکا و دمپایی ابریامون آماده ست.یکی از عجایب گروهشون آقا ... بود که ما شهرام صداش می کردیم. لامصب مثه شهرام شب***پره بود! (پر تحرک و توام با قرهای ریز) به بچه ها گفتم من ۳۲ گیگ عکس و فیلم گرفتم. دیگه جا ندارم. امشب تا با شهرام عکس نگیرم ول نمی کنم. بچه ها هم هی میگن کوتاه بیا بابا. اون که با ماها عکس نمی گیره. کنسرت تموم شد رفتیم بیرون میخواستیم سوار شیم بریم که دیدیم آقا شهرام در حال آب خوردنه من اومدم برم سمتش که بچه ها گرفتنم. بعدشم آقا شهرام رفت که با هوادارانش صحبت کنه. ما هم هر چند دیقه فنرمون در می رفت و میرفتیم سمتش و باز بچه ها برمون می گردوندن. آخرش بچه ها راضی شدن بریم بگیم! هدفشونم این بود که آقا شهرام بگه نه و من ضایع بشم. آقا من گفتم با ما عکس می گیرین؟! اینم دمش گرم گفت: تنهایی؟ وایسا بگم همه گروه بیان! خواننده و تمام بچه های گروه موزیک رو آورد  ما هم عکسامون رو انداختیم تا اینکه آقای ص. رو دیدیم  یه سری اطلاعات پایه راجع به ایشون بدم! ایشون از دبیرای قدیمی ادبیات هستن و به قول بچه ها فک کردی این مال الانه؟ لایه های دوران سومین زمین شناسی رو هم می تونی توی این پیدا کنه! حتی روایت هست که دبیر ادبیات حضرت حافظ (که ارادت خاصی بهش داریم) هم ایشون بودن. اصن اولین شعرش رو حافظ به کمک ایشون گفته! ما هم که خدا خیرمون نده. یه خورده فقط شیطونیم! گفتیم آقای ص. شمام افتخار بدین توی عکس ما تشریف بیارین ... خوشحال میشیم از حضورتون! اینم همینجور درود بر شما شورآفرینان و تعریف کنان اومد و با اون کلاه خاصش صاف اومد کنار من وایساد. حالا هی چیلیک چواوک ازمون عکس می گیرن. بعدش گفت آقا یه دوتا عکسم از ما و گروه موزیک تنها بگیرین. "تنها عکس است که می ماند" !!!  منم برگشتم گفتم: آقا اون "صدا" بود که!  گفت: جدیدا شده عکس. خودم با شاعر صحبت کردم، قبول کرده! اینجا بود که فهمیدم ایشون با عالم اموات هم در ارتباطن.  حالا دیگه بزارین از بستنی خوردن و بنزین تموم کردن وسط راه و  بارون چیزی نگم ! تا آخر شب فقط به دوستم میگفتم: شرمنده ها! ولی باید فحشت بدم. من اصلا اهل هنر نبودم. کنسرت بد بود. من پولمو میخوام  بعدشم دعوتشون کردم بریم بستنی بزنیم که اونا نمی تونستم بخوردن خودم بستنی های اون دو تا رو هم خوردم !!! ناموسا اولین بار بود که می دیدم این دو تا نمی تونم یه چیزی رو بخورن. لامصب ساعت ۱۲:۳۰ برداشته ببره جاده فلون جا. خوب شد وسط راه پشیمون شد برگشتیم وگرنه هر چقدرم پیاده میومدیم نمی رسیدیم. تازه بارونم با رعد و برق شروع شد دیگه گفتم هی بخشکی شانس! اینم زندگیه ما !!! شاد باشید ...
۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
معلوم الحال