گاه نوشته های یک من

خانه قدیم من ...

۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

از صدای گذر عمر چنان می فهمم / تندتر از آب روان عمر گران می گذرد

سلامبالاخره برگشتیم ... یعنی امتحانات که به یاری آموزش و دانشگاه 28م تموم شد اما دو روزی رو هم مازاد بر ظرفیت خوابگاه موندیم ... بعدشم بعد از دو روز ایرانگردی برگشتیم ولایت ... ایشالا به زودی از عباداتمون (خواب) دست می کشیم خدمت می رسیم جهت پست گذاری ... من برم به بقیه عباداتم برسم !!! التماس دعا
۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
معلوم الحال

پیشواز (تعطیلی نیمه موقت!)

قدیما رسم بود (البته الانم هست) اگه شخص مهمی میومد یا اصلا چرا راه دور بریم ماه مهمی (مثله همین ماه رمضون خودمون که از همین جا سلام عرض می کنیم خدمتشون) ملت میرفتن پیشوازش ... حالا شده حکایت ما که کلی برنامه خفن ریختیم برای خوندن و از اینجور کارا (حالا پیش خودمون بمونه بس کارام دقیق و رو برنامه ست -همه پسرا همینجورن- [البته این قسمت بین بعضی از عزیزان محل اختلاف هستش] اول و آخرشم مجبورم یه قسمت خیلی کوچیکی (!!!) از جزوه و کتاب رو ندیده و نشنیده و نخونده و ورق نزده ول کنم بره پی کارش و برم بشینم سر جلسه امتحان) فلذا چند روزی ... یعنی تقریبا یک ماهی در اینجا رو تخته می کنیم ! حالا نه اینکه خیلی برای بقیه مهم شدیم گفتیم عزیزان اگه احیانا اومدن سر زدن ما نبودیم یادشون نره حاضری بزنن ... روی در بنویسن ما آمدیم، نبودید ... اسم و فامیل شریف ... و احیانا اگه دوست داشتین امضا ... با استیکرم میونمون بد نیست  ؛ انشالله بعد از امتحانات با دستانی پر خدمتتون میرسیم و اینکه خلاصه  بتونیم تو شادیاتون جبران کنیمو در پایان مناجاتی با خدا ویژه این ایام عزیز:الهی! با خاطری خسته، دل به کرم تو بسته، دست از اساتید شسته و به انتظار نمرات نشسته ام ... پاس شوند، کریمی ... پاس نشوند، حکیمی ... نیفتم، شاکرم ... بیفتم، صابرم ... الهی! نه پای گریز از امتحان دارم نه زبان ستیز با استاد ... دستم بگیر یا ارحم الراحمین ...به قول فرنگیا   ..... Coming Soon
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
معلوم الحال

مقدمه ای بر نیم پز شدن (آغاز 20 سالگی)

سلاممیگن آدما در چهل سالگی به اوج پختگی و بلوغ میرسن؛ علی أی حال ما رسیدیم به نیمه اول پختگی و بلوغ و یحتمل الان دیگه «نیم پز» شدیم!!!و اما مختصری از زندگی نامه این حقیر:هنگامی که در دوم خرداد ماه 1374 دکتر عبدالرحمن ش. در بیمارستان ...  مرا به دنیا آورد و مثل یک دسته گل تحویل میرزا والده و ابوی داد، احتمالا خودش هم نمی دونست که چه دسته گلی به آب داده ... میرزا والده و ابوی هم که امروزی ها به اونها بابا مامان میگن احتمالا از کم و کیف قضیه خبر نداشتند و ما رو در حد یک پسر تی تیش مامانی گوگول موگولی ارزش گذاری می کردند؛ واقعیت اینه که ما خودمون هم از کم و کیف قضیه ی خودمون خبر نداشتیم و چون به قول مولوی: «تازه تازه، از نما مردم مرده بودیم و از حیوان سر زده بودیم» نمی دونستیم که دنیا دست کی هست و «ما در این دامگه حادثه چون افتادیم» آن روزها جمعیت شهر محل تولد ما (.....) در خوش بینانه ترین حالت حدود 1 میلیون و 200 هزار نفر برآورد می شد [اسناد و مدارکش هم موجوده؛ دست مرکز آمار ایرانه!!!] که اگر این برآورد مقرون به صحت بوده باشه می تونیم ادعا بکنیم که در پایان روز 2 خرداد 74 جمعیت ..... در اثر تولد ما به رقم بی سابقه ی 1,200,001 نفر رسیده است.خوب حوادث ماوقع بعدش تا صبح سوم آذر 89 و بعد از اون هم که فعلا دیگه حسش نیست (وگرنه مهم که هست) ... ولی فعلا همین مقدار کافیه!!! بعدا اگه لازم شد یه فلاش بک می زنیم ...از پشت همین تریبون جا داره برای خودم آرزوی موفقیت بکنم (شماها که تو خط آرزوها نیستین) و ایشالا تا آخر عمرم زنده بمونم و از این جور چیزا دیگه ...الان دقیقا حس خاصی رو توی وجودم احساس نمی کنم اما اگه حسی سراغم اومد حتما اونو با شما هم به اشتراک می زارم.
۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
معلوم الحال