دیروز برای نشون دادن review of literature پروپزالم رفته بودم دفتر استاد د. که چند تا از خانوم های ترم بالایی آموزش زبان اومدن بیرون و خیلی شیرین و مجلسی بنده رو انداختن بیرون که با استاد کار خصوصی داریم!  :| هر کی ندونه من که میدونم سرکار خانوم اومدن برای عجز و لابه که استاد امتحان نگیرررر و استاد هم که از اوناییه که عمرا تو کتش بره :)) حالا بماند که بچه ها گفتن موقع تحویل گرفتن ورقه اولین نفر بوده که پر کرده ورقه رو و تحویل داده. همینجوری که من بیرون منتظر ایستاده بودم استاد ق.  در رو باز کرد و گفت برای ادبیات آمریکا شعر Sylvia Plath رو میخوام تدریس کنم. زحمت بکش ببر زیراکس برای کلاس بزن. ما هم رفتیم سر کلاس تا اینکه استاد اومد و گفت برنامه تغییر کرده و امروز شعر کار می کنیم که دخترا همه گفتن استاد ما جزوه نداریم و استاد به من اشاره کرد که بهشون شعرا رو بدمدر همین حین یکی از خانوما که همشهریمه مثلن :| -ایششش- و بغل دستیش برگشتن و شروع کردن به شعر گفتن ضد من که ماشالله همه جا هست و همه کار میکنه و....  ! که منم جلو استاد خیلی محترمانه بهشون گفتم: یخورده خجالت بکشید!  دانشجوی ادبیات هستید!  لااقل تشکر نمیکنید فحش ندید... امروز صبح ساعت ٨ هم رفتم کلاس ترجمه آثار اسلامی ٢ که باز همون دو نفر زود اومده بودن و شروع کردن به سوال پیچ کردن. - آقای معلوم این درسم با ما داری؟  ماشالله چقد فعالی. به ما رسیدی!  ما که کلی درس افتاده با شما هم داریم... - متولد چندی؟ - آقاااای معلوم با شماییماااا.... - شماره عینکت چنده؟ - معدلت چنده؟ - رتبه ت چند شد؟ - نفر چندمی توی کلاستون؟ - هوووووووی.... + :| + نفر ١٢ از ١٢٨! (سیستم رتبه بندی پسرا بهم ریخته و معلوم نیست نمره چندم هستن توی کلاس!) - شما پشت کنکور موندی؟ + بله. - من سال اول موندم رتبم ٢٥٠٠ شد!  چون اعتماد به نفس بالایی داشتم و فقط تهران میخواستم سال دوم نشستم پشت کنکور آخرشم این خراب شده قبول شدم. حالا ارشدم ایشالا یه جا مثل همین جا پیدا می کنیم میریم! + من که فرقی به حالم نکرد!  سال اول دامپزشکی قبول میشدم نرفتم. سال دوم یه گرایش از علوم انسانی قبول شدم و اومدم میون یه مشت گاو و گوسفند و شتر و قاطر و گوساله!  :)))؛- :|پ. ن. ١:سر کلاس -لابراتوار- نشستم و سرم پایینه!  همین که دخترا میان پا میشم که منو ببین یه وقت چرت و پرتی نگن برای خودشون بد بشه!  :))) (مستحضرید که دخترا چقد بی تربیتن!)  یکیشون برمیگرده میگه: عه!  باز که این مردنی اومد سر کلاس ما!!!! پ. ن. ٢: این بار سر کلاس ننشستم :) ایستادم راجع به زندگی Ernest Hemingway لکچر میدم. همین که تموم میشه همکلاسیم برمیگرده برای اینکه مسخرم کنه صلوات میفرسته [استاد تلفنش زنگ خورده و رفته بیرون]  ! یکی نیست بهش بگه آخه سلیطه!  سی سال از من بزرگتری!  از اون قیافه داغووون صافکاری شده ت خجالت بکش!  پ. ن. ٣: سر کلاس نشستم!  همین خانوم م. که با مثلن همشهریم منو سوال پیچم میکنه نعره زنان وارد میشه و میگه: مررررررییییییممممممممم!  کجایی که ببینی ٥ کیلو کم کردم از غم و غصه! بعد اشاره میکنن که زشته بچه نشسته!  میگه: این؟!  ولش کن بابا!  از خودمونه :-/   ( سر کار خانوم برای دفعه n م cut کرده! -عروس هزار داماد که میگن ایشونن ;-)- )  یعنی حقش نیست پاشم  ....  !!!