امشب بچه ها هوس گل کوچیک کردن و رفتن چند تا توپ از سوپری جلو خوابگاه گرفتن که بازی کنن. منم که خستهههه و معلوم!  هی اصرار و زور که باید بیای!  اما بالاخره پیچوندمشون داشتم داستان کوتاه winters dream فیتز جرالد (خالق گریت گتسبی)  رو میخوندم که زنگ زدن معلوم چایی و هفت تا لیوان و قند بیار بیا!  منم کتری رو گذاشتم و باز بیست دیقه ای درس خوندم تا کتری جوش بیاد. بعدش در اتاق رو قفل کردم و کتری رو برداشتم که ببرم که یهو یکی از بچه های ترم آخر آموزش زبان رسید که بیا بهم گرامر فرانسه یاد بده. منم گرفتاااار!  گفتم: ولم بکن عامو؛  خودم درس دارم. الانم باید چایی ببرم پشت خوابگاه. فعلا وقت ندارم. حالا اونم هی اصرار که بیا یادم بده دیگه. هر جوری بود پیچوندمش. کتری آب جوش و لیوانا و قند رو گذاشتم کنار زمین و برگشتم که برم اتاق که صدای دااارق!  اومد و برگشتم دیدم عه!  بیشعورا زدن توی کتری یخورده آب جوشا ریخت. داشتم برمیگشتم همینجور که دیدم صدا میزنن معلووووووم بیا بابا!  منم بیخیال برگشتم اتاق. دیدم نیم ساعت دیگه بچه ها اومدن توی اتاق هی دارن صدام میکنن. هی منم میگفتم وایسین این پاراگراف تموم بشه میام!  آقا هندزفری رو در آوردم و گفتم: هااااا؟ گفتن: تو یه چی یادت نرفت؟ گفتم: چی؟ گفتن: چایی! گفتم: چییییی؟ گفتن: گفتن توی کتری چایی نریختی!  گفتم: خب،  به کیف و کتابم. اینهمه ورزش میکردین دو قدم راه تن لشتونو تکون میدادین میومدین بالا چایی میبردین. گفتن: فدای سرت!  عوضش کلی خندیدیم.  چایی ریختیم،  دیدیم عههه این چرا سفیده؟!  چای سبزه؟!  پ.  ن. : اینهمه خوندم که فردا توی کلاسی تنها پسرم (ادبیات آم***ریکای جهانخوار)  آبروم نره!  اومدن به زور راضیم کردن که بیا فردا بریم جنگل تولد جشن بگیریم. آخه ٥ تا پسر توی این هوا بریم چی کار؟  اونم اگه شانس منه هوای آفتابی میشه بارونی!  - کلی اتفاق خوب و بد برام افتاده. اونا رو باید بنویسم. حتمن حتمن. قبل از اینکه یادم بره!