... در طول یک هفته همه مدارس را در جلگه ها و تل وتپه های پیرامون آن ها دیدم و آزمودم و تنها از دیدار و آزمایش یک مدرسه در تیره ی دلیر و شجاع «ده بر آفتاب» چشم پوشیدم. مدرسه ای بود که دانش آموز دختر نداشت. پدران و مادران، دختران خود را به دبستان نفرستاده بودند. جای خواهرها در کنار برادرها خالی بود. دختران پاره ای از مدارس به آموزگاری نیز رسیده بودند و این دبستان هنوز دختر دانش آموز نداشت. کار با مردم رشید طایفه به ستیز و قهر کشید.روابط عاطفی من و مردم بویراحمد طوری بود که ناز یکدیگر را می خریدیم و از قهر یکدیگر نمی رنجیدیم. به مردم و معلم که در کنار چادر دبستان جمع شده بودند سخنانی تند و کوتاه و گله آمیز درباره ی ظلم مرد به زن گفتم و خداحافظی کردم.در مقابل زن ایلی نه تنها من بلکه هر کس جز تعظیم و ستایش راه دیگری نداشت. زن ایلی از همه ی زنان عالم بیشتر زحمت می کشید و کمتر بهره می برد. زودتر از همه بر می خاست و دیرتر از همه به خواب می رفت. خانه را مملو از شرف، عصمت، کار و زیبایی می کرد و خود احترام چندانی نمی دید. سخنِ درشت می شنید و دم بر نمی آورد.مرد ایلی فقط گوسفند را به چرا می برد و همین که باز می گشت، همه ی کارها با زن ایلی بود. گوسفند را می دوشید. شیر را می جوشانید. ماست را می بست. دوغ را می زد. کره را می گرفت. غذا را می پخت تا مردش بیش از او بخورد و بیاشامد.مرد ایلی فقط پشم گوسفند را می چید و باز این کدبانوی زحمت کش ایل بود که آن را می شست، می رشت، می تابید، رنگ می کرد و می بافت تا مردش بر فرشی خوش رنگ بنشیند و بیاساید.ستم مرد به زن، این ستم دیرپای کهنسال که نه از دشمن به دشمن بلکه از دوست به دوست، از پدر به دختر، از پسر به مادر، از برادر به خواهر و از شوی به همسر می رسد، در ایلات و بخصوص در بویر احمد با قوت و صولت بر جای مانده بود. رودابه ها و تهمینه های بویراحمد گرفتاری های سهمگین داشتند. چاره ی کار جز در دست تعلیم و تربیت و نبود. نمی شد این راه و رسم را سهل انگاشت.قهر و ستیز من اثر کرد. دو روزی بیش نگذشت که پیکی از راه رسید و خبر آورد که دبستان، آماده ی دیدن و آزمودن است. بازگشتم. دختران رنگین پوش در کنار برادران خویش کلاس را آراسته بودند. فریاد شادی شان و فریاد شادی مادرانشان بر آسمان بلند بود.«بخارای من، ایل من» - محمد بهمن بیگی - صص۳۳۸ -۳۴۰به پاس خدمات شایان و مظلومیت «مهربانویان» سرزمینم باید تمام قد ایستاد و کلاه از سر برداشت./