۲۷ خرداد آخرین امتحان من تموم شد. منتها باید می موندم. اون هم برای عمل جراحی! خیلی سخته. آدم یه بیماری رو ۷ ماه از خانواده ش مخفی کنه و یهویی بیاد و بگه. به \درم زنگ زدم و گفتم خودت رو برسون. اونم ۳۰م خودش رو با \رواز رسوند. ۳۱م ساعت ۸ صبح شدم و حوالی ۲ بعد از ظهر هم رفتم اتاق عمل. حالا من بدبخت کورمال کورمال دارم میرم جلو پشت سر اون خانومه که یهو یکی از بغلش که رد شدم گفت: معلووووم عینکت پس کوش؟  تازه دوزاری پرستار افتاد که من چشمام ضعیفه و برای اینه که یواش یواش دارم پشت سرش راه میرم. حالا اون کسی هم که این حرفو بهم زد کس نبود جز دکتر خودم که قرار بود عمل رو انجام بده.  از همون اولشم میگفتبابا تو همراه نمیخوای بیا من ظهر عملت میکنم شب پاشو برو! من ساده باور نکردم. به پدرم زنگ زدم که بیا ولی به کسی چیزی نگو. مخصوصا مامانم که استرس براش خیلی بده. اون ماومد منتها به دو تا از عموهام و پسر عموم گفته بود. و این یعنی انتقال خبر از عمو به مادربزرگ و از اونجا به کلیه منابع اطلاعاتی شرق و غرب. بگذریم ... به جان خودم من از خون و اینجور چیزا نمی ترسیدم ولی نمی دونم چرا این بارم اینجوری شد! دفعه اول برای جراحی دو تا دندون عقلم بود که بدنم به شدت میلرزید و کنترلش هم دست خودم نبود! اصلا دکتر و دستیارشم نمی تونستن کنترلم کنن. این بارم پاهام شروع به لرزیدن کردن منتها نه با اون شدت سری قبل ... دکتر بیهوشی گفت: میترسی؟ گفتم: بی انصاف تو هم جای من بودی می ترسیدی   گفت نترس! یه ماسک گذاشتن روی بینیم اما برش داشتن. با هم حرف میزدن و می گفتن عمل سریع تموم میشه و اینا ... و من مدا گوش می دادم و منتظر بودم که با ملاقه ای چیزی بزن توی سرم تا بیهوش بشم! خیلی دوست داشتم ببینم قبل بیهوشی آدم چه حسی داره ... یجورایی شبیه مرگه فکر کنم! اما ...۴ ساعت بعد روی تخت شماره ۴ بخش جراحی به هوش اومدم. گوشیم رو چک کردم. یکی از اساتید (استاد ترجمه) هفت بار زنگ زده بود. منم داغ بودم و دستم روی خورد روی دگمه تماس و باهاش تماس گرفتم. تا اومدم قطع کنم جواب داد. - اون: خوبی؟ - من: بد نیستم (آروم) - اون: چه خبر؟ نمراتتون مگه نیومده توی سایت؟ چند روزه که وارد کردم - من: نه هنوز نیومده! - اون: چرا صدات اینقدر ضعیفه؟- من: تازه اتاق عمل بیرون اومدم! (نمی خواستم بگم. از دهنم پرید)اینجای کار بابام گوشیم رو برداشت و با استاد صحبت کرد و باز من خوابیدم ...صبح ساعت یه ربع به هفت دکتر اومد منو دید و گفت خوبه! گفتم: برم؟ گفت: کجا؟ گفتم: خونه! گفت: چه عجله ای داری؟ یک هفته باید به خودت برسی! وایسا ... گفتم: نمی تونم! دستور مرخصیم رو داد. ظهر سوار اتوبوس شدیم به مقصد یه شهر دورتر. توی اتوبوس داشتم از درد می مردم و مدام به خودم فحش می دادم که آخه آبت کم بود نونت کم بود؟ اصن چرا ....  توی شهر دور هم دم چند تا از آشناها و همشهریا گرم! تونستن برامون بلیت هواپیما رزرو کنن. اینجای کار دیگه راحت بود. یک ساعت پرواز و خونه ...اما یه اتفاق تلخ برام افتاده بود. دکتر الف. نمرات دروس درآمد دو و مقاله نویسی رو گذاشته بود که شده بودم ۱۳.۵ و ۱۶  ... گفته بودم که سقف و رکورد نمره ایشون توی سالهای قبل ۱۸ بوده (با دو نمره ارفاق. یعنی نمره اصلی طرف ۱۶ بوده). برای درآمد دو (دراما: نمایشنامه) من ۸ صفحه ایسی نوشته بودم! یعنی وقتی اومدم صفحه ۹م رو بگیرم دیگه مراقب جوری نگام کرد که از صدتا فحش بدتر بود ... گفتم: راحت باشین ... هر جور بود توی همون ۸ صفحه نوشتم و تحویل دادم ورقه هامو. مراقب هم گفت: کتاب نوشتی؟؟؟ من: :-|امروز بهش \یام دادم. می دونستم نمراتو یه خورده اضافه می کنه. عصر دیدم نمراتم شدن ۱۵.۵ و ۱۸  ...  البته اینو بگم که چند نفرو هم انداخته بود (یکیشون هم همون دختر همشهریم بود که برام پاپوش دوخته بود و حالا از سر حسادت میخواست آمار نمره منو از طریق یکی دیگه در بیاره) ولی من بازم برای نمره درآمد راضی نبودم چون بهم خیلی کم داده وبد. وقتی نمره یکی دیگه رو شنیدم که متوسط رو به پایینه و توی کلاس هیچ فعالیتی هم نداشته واقعا حرصم گرفت. آخه من هر نمایشنامه رو دو سه بار خونده بودم. کلی مقاله توی اینترنت راجع بشون خونده بودم. تمام مقالات و مطالبی که استاد گفت هبود رو Note برداری کرده بودم! چرا اینجوری نمره داده؟ نامرد ثبت نهایی هم کرده بود. معدلم که تازه وارد فاز مورد علاقم شده بود کلا از مدار خارج شد. امیدوارم بتونم با نمرات "کاررد اصطلاحات" و "فرانسه" بتونم جبرانشون کنم. شدیدا التماس دعا دارم.نکته: من سه تای مرحوم ناصر خسرو می تونم سفرنامه بنویسم توی این چهارسال تحصیلم! ینی کله اعضا و جوارح بدنم دارن از دستم مینالن که چرا اون خراب شده رو انتخاب کردم! منتها من خودمو به نفهمی میزنم.* در هر صورت نمره ها ثبت شده و باز هم حق معلوم مظلوم خورده شده و کاریش نمیشه کرد! غصه خوردن هیچ فایده ای نداره. ** برای پر کردن اوقات فراغتم هی میشینم فیلم خداحافظیم توی خوابگاه رو نگاه می کنم. با اینکه هیچ کس توی خوابگاه نمونده بود ولی همون چند نفر باقی مونده برام سنگ تموم گذاشتن! مردم از خنده! *** مامانم فردا قراره برگرده. منم بهشون نگفتم که خونم! بابام گفته بود که ماموریته. با اینکه من الان خونم اما قراره ۸ صبح فردا برسم. موندم چطوری این درد رو ازش قایم کنم؟ برای کشیدن بخیه ها هم باید یجوری زن داییم رو بکشونم خونمون یا برم خونشون که مادرم متوجه نشه! اصن مگه میشه یه راز رو توی دهن زنا نگه داشت**** البته پدرمم که خدا حفظش کنه  وعمر و عزتی بهش بده کم از بقیه نداره! ینی تا سیر بیماری من و شرح درمان و غیره رو بطور کامل برای همه توضیح نده ول کن نیست (انگار استاد اومده سر صبح و ازش شرح حال مریضاش رو می خواد)! ینی با این تیر و طایفه ای که من دارم عمرا دیگه زن بهم بدن! فقط بلدن ما رو رسوای دو عالم کنن. حالا باز خوبه تاکید کردم آقا هیچ کس هیچ کس هیچ کس نباید بو ببره من چم شده ... معلوم خسته ست! از همه بدتر مشکل اینترنتی داره. آقا به جان خودم اینترنت نباشه منم نیستم! مسئولین رسیدگی کنن لطفن!  دعا یادتون نره ... من دیگه نمی تونم روزه بگیرم بعدا نوشت: عموهام که به مادربزرگام گفتن! اونا هم که هول هی اینو بخور اونو نخور روزه نگیر بشین پاشو نکن دست نزن ... دیشبم مادرم اومد و دم به دقیقه میخواستن بهش بگن و من هی اشاره می کردم. آخرشم بابام طاقت نیاورد و صبح به مامانم گفت. یعنی نخود توی دهن این فک و فامیل ما خیس نمی خوره! دفعه بعد سرطانم بگیرم بهشون نمی گم!