مترسک ساختم تا پاسبان خرمنم باشدنه اینکه شانه هایش تکیه گاه دشمنم باشدلباسم را تنش کردم، کلاهم را به او دادمکه شاید قدردان زحمت گاوآهنم باشدگمان حتی نکردم شاید آن اهریمن بدخوبه من نزدیک تر از دکمه ی پیراهنم باشدخودم کردم! که بر دوشش کلاغی دیدم و رفتم!که ترسیدم گناهش تا ابد بر گردنم باشد ندانستم که بار این گناه آسان تر است از آن،که عمری لکه ی این ننگ، نقش دامنم باشدمترسک ساختم! در دردسر افتاده ام، اما گمانم چاره اش دستِ اجاقِ روشنم باشد * و این بود یادگاری یک استاد بعد از چهار ترم حضور مستمر توی کلاس هاش؛ نمی دونم سال دیگه هم این استاد قراره برگرده به دانشگاه برای تدریس «فارسی عمومی» یا نه اما عجیب حرفهاش به دل مینشست. شعری که برام صفحه آخر جزوه م نوشت عجیب وصف حالم بود اما تا به حال دم بر نیاورده بودم و به کسی چیزی نگفته بودم! و اینکه من رو به صبوری سفارش کرده بود.* چرا قدر آدمای خوب رو نمی دونیم؟!* چرا آدمای خوب دیر میان و زود میرن؟!