الان دقیقا ٢۴ ساعت میشه که من هیچی نخوندم و واقعا دیگه خسته و بی حوصلم! نه حس و حال خوندن فرانسه رو دارم نه نوشتم مقاله برای نمایشنامه هایی که این ترم خوندیم و نه صناعات ادبی ...  خدایا به کی بگم خستم؟!!- حبیب هم که رفت :-(  مرد تنهای شب در تنهایی زمین رو تنها گذاشت و رفت ...  کسی که مردم اونهمه باهاش خاطره داشتن اینجوری ما رو ترک کرد! من چجوری قراره برم؟ بعد از عمری گمنامی و تنهایی در تنهایی یا ....  ؟! با درد و رنج یا در خواب و در آرامش؟!... :'(