بالاخره وارد ٢١ سالگی شدم. درست وقتی که فکر می کردم بهترین دوران زندگیم رو دارم می گذرونم طوفاتی توی زندگیم شروع به وزیدن کرد که برای مدتی سُکانِ کشتیِ زندگیُ از دستم در آورد ...به قول دکتر "لیلا" هوای شهر غریب هم دمدمی مزاجه و به نظر من کمی تا اندکی شلغمی مزاج! هوای آفتابیه، یهو بارون میزنه و خیست میکنه و بعدش بازم گرم میشه و باز بارون و ... نمی دونم دیگه چرا نوشتنم نمیاد، خوندنم نمیاد، راه رفتنم نمیاد، خسته ی خسته ی خسته ام. یه جور ضعف و خستگی مهمون تنم شده که بهم اجازه هیچ کاری نمیده. فقط روی تخت دراز میکشم، کلی کتاب رنگارنگ جلومه و غرق توی افکارمم. فکر به فرداهایی که نیومدن: فلان امتحان چی میشه؟ آینده ی شغلیم؟ ... یا فکر به گذشته ها: کسایی که دستمو گرفتن، اونایی که در حقم بدی کردن، قول هایی که بهم دادن و زیرش زدن؛ حرف هایی که موقع شنیدنش فقط یه لبخند زدم و توی دل بهشون خندیدم. به خودم گفتم بالاخره روز موعود فرا میرسه و متوجه میشیم که کی راست میگه ....چند ماه پیش قبل از شروع کلاس یهو سمت و سوی کلاس رفت طرف تولد من ... برام عجیب بود! آخه اصلا تاریخ تولدم برای کسی مهم نبوده. همیشه هم روز تولدم بقیه رو دعوت کردم و مهمون کردم به جای اینکه دعوتم کنن و بهم هدیه بدن. یکی گفت من ته چین درست می کنم! یکی گفت من کادوها رو باز می کنم! یکی دیگه ... و من بی توجه مثل همیشه روی صندلیم نشسته بودم و فقط لبخند میزدم . و حالا رسیدیم به روز موعود. الان شرایط عوض شده! همه شدن ضد من! و دنبال بهانه های واهی هستن که یجوری سر منو زیر آب کنن! کسایی که بدون هیچ چشم داشتی بهشون کمک کردم ... کلی برچسب بهم زدن. برچسب هایی که هر جوری نگاه کنی وصله ی تنمه و بهم نمیچسبن! یه روز یکیشون گفت: "آقای معلوم سطح توقعت رو از بقیه کمتر کن!" خوب نگاه کردم و دیدم من فقط توقعم این بوده که بهم احترام بزارن، همین. از حد همون سلام و خداحافظ هم روابطمون فراتر نرفته. به این فکر کردم که اگه من از ترم یک به امید بعضیا نشسته بودم الان با یه معدل داغون باید برمی گشتم خونه. هر ترم بدتر از ترم قبل. به این فکر می کنم که اگه بخاطر مادرم نبود نمیومدم دانشگاه. درس نمی خوندم. اونم با این جدیت. هر ترم بیشتر از ترم قبل. فقط و فقط بخاطر لبخند مادرم، تحسین پدرم و همین !!! دلخوش بودم به چیزهای کوچیک، نه به همکلاسی هایی که هروقت لازمم داشتن میومدن سراغم و بعدش هم ...بگذریم ...میخوام دیگه در لحظه زندگی کنم. اما نه اونقدر خوش گذرون که آیندمو تباه کنم. آخه "من لایق هر چیزی نیستم، پس باید برای رسیدن به اهدافم تلاش کنم" باید شاد بود :) من الان یک سال بزرگتر شدم. خیلی چیزا یاد گرفتم! قوی تر شدم و مهمتر از همه اینه که از تنهایی نمی ترسم و خودم می تونم کارامو انجام بدم. هر موفقیتی رو به دست آوردم خودم توش نقش داشتم؛ با تلاش خودم بهش رسیدم .... باید دید که تا سال دیگه سیب زندگی قراره چطور توی هوا پِر بخوره. من همچنان معتقدم به این بیت از حضرت حافظ: "بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم" :)