عرض شود که ما هم مثل عزیزان عشایر مدام مشغول ییلاق و قشلاق و کوچ بهاره از اینور به اونور بودیم. دیروز هم با عزیزان همشهری سابق دوران دبیرستان یه سر به کوه و در و دشت و اینور  اونور زدیم. فقط ۵ ساعت رفت و برگشتنمون طول کشید.و خدا ازش نگذره هر کی پیشنهاد اون مسیرو داد. بگذریم ... آخرسم رسیدیم دیدیم حیف اینهمه صخره نوردی! حیف ... اینم شد جا  عآآآآآآآآآآآآخه؟!!!شب خورد و خسته رسیدیم خونه  ودیدیم کلی تماس از دست رفته داریم. تا نشستیم که یه نفسی تازه کنیم یکی از بچه ها اومد که تک پرم و تنهاااا بدوین بیاین بریم کنسرت. گفتم ول کن بابا! حمایت از هنر فاخر و اینجور چیزا توی رگ ما نمیره. ما دانلود می کنیم. بالا  بریم پایین بیایم گویا "نه" گفتن رو یاد ما ندادن. رفتیم و بلیتی خریدیم و فی الفور رفتیم چند تا صندلی جلو رو گرفتیم. حالا نه اینکه خیلی مشتاقیم ... صرفا جهت این که یه آتیشی بسوزونیم !!! حالا طرف شروع کرده هی ما از پایین می گیم کی قراره بریم سمت بندر؟!  ما عینکا و دمپایی ابریامون آماده ست.یکی از عجایب گروهشون آقا ... بود که ما شهرام صداش می کردیم. لامصب مثه شهرام شب***پره بود! (پر تحرک و توام با قرهای ریز) به بچه ها گفتم من ۳۲ گیگ عکس و فیلم گرفتم. دیگه جا ندارم. امشب تا با شهرام عکس نگیرم ول نمی کنم. بچه ها هم هی میگن کوتاه بیا بابا. اون که با ماها عکس نمی گیره. کنسرت تموم شد رفتیم بیرون میخواستیم سوار شیم بریم که دیدیم آقا شهرام در حال آب خوردنه من اومدم برم سمتش که بچه ها گرفتنم. بعدشم آقا شهرام رفت که با هوادارانش صحبت کنه. ما هم هر چند دیقه فنرمون در می رفت و میرفتیم سمتش و باز بچه ها برمون می گردوندن. آخرش بچه ها راضی شدن بریم بگیم! هدفشونم این بود که آقا شهرام بگه نه و من ضایع بشم. آقا من گفتم با ما عکس می گیرین؟! اینم دمش گرم گفت: تنهایی؟ وایسا بگم همه گروه بیان! خواننده و تمام بچه های گروه موزیک رو آورد  ما هم عکسامون رو انداختیم تا اینکه آقای ص. رو دیدیم  یه سری اطلاعات پایه راجع به ایشون بدم! ایشون از دبیرای قدیمی ادبیات هستن و به قول بچه ها فک کردی این مال الانه؟ لایه های دوران سومین زمین شناسی رو هم می تونی توی این پیدا کنه! حتی روایت هست که دبیر ادبیات حضرت حافظ (که ارادت خاصی بهش داریم) هم ایشون بودن. اصن اولین شعرش رو حافظ به کمک ایشون گفته! ما هم که خدا خیرمون نده. یه خورده فقط شیطونیم! گفتیم آقای ص. شمام افتخار بدین توی عکس ما تشریف بیارین ... خوشحال میشیم از حضورتون! اینم همینجور درود بر شما شورآفرینان و تعریف کنان اومد و با اون کلاه خاصش صاف اومد کنار من وایساد. حالا هی چیلیک چواوک ازمون عکس می گیرن. بعدش گفت آقا یه دوتا عکسم از ما و گروه موزیک تنها بگیرین. "تنها عکس است که می ماند" !!!  منم برگشتم گفتم: آقا اون "صدا" بود که!  گفت: جدیدا شده عکس. خودم با شاعر صحبت کردم، قبول کرده! اینجا بود که فهمیدم ایشون با عالم اموات هم در ارتباطن.  حالا دیگه بزارین از بستنی خوردن و بنزین تموم کردن وسط راه و  بارون چیزی نگم ! تا آخر شب فقط به دوستم میگفتم: شرمنده ها! ولی باید فحشت بدم. من اصلا اهل هنر نبودم. کنسرت بد بود. من پولمو میخوام  بعدشم دعوتشون کردم بریم بستنی بزنیم که اونا نمی تونستم بخوردن خودم بستنی های اون دو تا رو هم خوردم !!! ناموسا اولین بار بود که می دیدم این دو تا نمی تونم یه چیزی رو بخورن. لامصب ساعت ۱۲:۳۰ برداشته ببره جاده فلون جا. خوب شد وسط راه پشیمون شد برگشتیم وگرنه هر چقدرم پیاده میومدیم نمی رسیدیم. تازه بارونم با رعد و برق شروع شد دیگه گفتم هی بخشکی شانس! اینم زندگیه ما !!! شاد باشید ...