قرار بود از احمد آقا بنویسم. مستخدم و همه کاره دانشگاه   کسی که اسمش رو بیشتر از رئیس دانشگاه می شنوی و بیشتر از اون هم جمال نورانیش رو رؤیت می کنی. احمد آقا یه پیرمرد ۵۰ ۶۰ ساله ست با موهای سفید که همیشه ی خدا یه دمپایی توی پاشه (توأم با جوراب) و در راهروهای دانشگاه مشغول طی الارض هستش. لازم به ذکره که ایشون سرعت بالایی در انجام کارها دارن و یه جورایی سرعتش با سرعت نور برابری می کنه. به گفته بچه ها: "مثل میگ میگ می مونه! اگه کیلومتر به پاش ببندی در طول روز ۵ ۶ بار صفر میشه". البته پُر بیراه هم نمی گن. هر جا بری هست. اتاق رئیس، راهروها، لابراتوار زبان، آزمایشگاه نرم افزار، آزمایشگاه های زیست شناسی و دانشکده کشاورزی، اتاق آقای ع. (مسئول کلاس ها)، سوله ورزشی و .... . خدا حفظش کنه، بنده خدا از ساعت ۵:۳۰ صبح توی دانشگاهِ و مشغول تمیز کردن و برق انداختن تا ساعت ۱۱ ۱۱:۳۰ شب که درِ سوله ورزشی رو می بنده و میره خونه ش. خونه ش هم گویا در جوار دانشگاهِ و تو این فقره شانس آورده. به گفته یکی از اساتیدمون: "وقتی احمد میاد (یه مدت فرستاده بودنش خوابگاه) همه چیز و همه جا تمیز میشه، اما یه مسئله ای هستش و اون اینه که مثلِ یه دیکتاتور عمل می کنه و براش فرقی هم نداره که استادی، دانشجویی، یا کارمند دانشگاهی و یا بالاتر از اون رئیس دانشگاهی . آشغال بریزی یا کاری بکنی که زحماتش به باد فنا بره همون جا با طِی نخیش می شورتت." البته ایشون برای هر کاری هم ازت نامه و دستور مقامات بالا رو می خواد. یعنی حتی اگه رئیس دانشگاه بهش بگه این صدلی رو بردار ببر اون کلاس میگه نامه بده. یکی دیگه از آپشنای خفن ایشون گرفتن گواهینامه، کارت ملی، کارت دانشجویی و هر چیزی که بشه گرو نگه داشت : اونم برای دادن کنترل اسپیلت یا دستگاه ویدئو پروژکتور یا دادن کابل اتصال لپ تاپ به دستگاه. و وای به حالت اگه نفر آخر باشی و در پنجره های کلاسو نبندی و لامپا رو خاموش نکنی ... وای به حالت. البته ایشون خدای آپشنن و از نظرشون من یه سال بالایی هستم. یعنی میاد توی کلاس کل هم کلاسی های نده رو اندک ترم حساب می کنه به جز من و میگه می تونید از سال بالایی تون (اشاره به بنده) بپرسید که من چطوری باهاشون همکاری می کردم. حالا وقتشه سه تا روایت از احمد آقا بگم:روایت اول:پارسال احمد آقا زیاد اعتراض می کرد به خاطر همین فرستادنش خوابگاه برادران و البته بعد از ظهرها هم مسئولیت هرس باغچه خوابگاه های خواهران رو بر عهده داشت. احمد آقا سرعتی عمل می کنه و شعارش هم اینه "می شورم ... می شورم ... و باز هم می شورم". خوابگاهِ ما شامل ۳ بلوک میشه که هر کدومشون ۳ طبقه هستن. هر طبقه هم یه آشپزخونه و ۲ تا حموم و 3 تا دستشویی و ۶ تا اتاق سه نفره، ۳ تا اتاق چهار نفره (که امسال شده شش نفره !!!) و یه اتاق ۱۰ نفره (که باز اون رو هم کردنش ۱۴ نفره؛ معادل یک سربازخونه) داره. خب همه اینا رو گفتم که شروع کنم اصل مطلب رو. احمد آقا سر صبحی میاد و با سر و صدای طِی و شترق و شتروق و کوبوندش به در و دیوار همه رو بیدار می کنه و از اونجایی که دانشجویان گرام همه تا پاسی از شب (دروغ چرا، بعضا تا صبح) بیدار بودن کلی اَخ و کِخ میکنن که آه ه ه ه ه ه باز این اومد. حالا همه اینا به کنار اگه احیانا در اتاقی باز بشه با این جمله از احمد آقا مواجه میشه: "حالِت خووووبَه؟!!" و مشغول حرف زدن میشن. یکی دیگه از مشکلات احمد آقا اینه که روی دور تکرار repeat قرار می گیره و یه جمله رو صد دفعه تکرار می کنه تا طرف آسی بشه. صحبت کردنش با هر نفر هم به طور متوسط ۱۰ الی ۱۵ دقیقه طول میکشه. بعد از همه اینها تازه میرسه به حموم و دستشویی ها که می خواد تمیز کنه. اینجا یه مشکل پیش میاد؛ احمد آقا ساعت ۷ صبح میاد و تا ساعت ۱۰ هم معمولا کاراش تموم شده. با یه حساب سرانگشتی سهم هر بلوک میشه یک ساعت و هر طبقه ۲۰ دقیقه. که اگه احمد آقا احیانا دو یا سه نفر رو در بعضی طبقات رؤیت کنه دیگه واویلا. از برنامه زمانی عقب هم می مونه. اما هیچ وقت این اتفاق (یعنی عقب موندن از کاراش) رخ نمیده و همیشه کارش رو به موقع تموم میکنه حتی اگه با کل بچه های طبقه سلام و احوال پرسی های معمولش رو بکنه. بعضی از بچه ها می نالن که خوب سرویس ها رو تمیز نمی کنه اما از حق نگذریم خودشون هم کم کم لطفی نمی کنن و با کفشای گلی شون جلوی چشم این بنده خداها نمیرن توی دستشویی و به عمد پاهاشون رو میکشن روی کف که دوباره مجبور بشن تمیز کنن. البته احمد آقا بعضی شبا هم میاد خوابگاه که توی روایت سوم بهش پرداختم. روایت دوم:احمد آقا رو بعد از کثیف شدن مجدد دانشگاه از خوابگاه برش گردوندن. اونم روال سابقش رو در پیش گرفت. یه روز هم اومد توی لابراتوار زبان و دمِ در وایساد و هر کسی دختر یا پسر میومد خفتش می کرد که "(کفشاتو) در بیار" "کفشاتو بکن" و .... . یکی از دخترا لج کرده بود و با کفش رفته بود جلوی جلو بغل میز استاد نشسته بود. چون لابراتوار موکت شده و احمدآقا هم صبح اومده بود و تمیزش کرده بود رفت که مجبورش کنه کفشاش رو در بیاره که ما هم شیطنت کردیم و چند تا عکس و فیلم از احمد آقا گرفتیم. عکس رو توی گروه کلاس گذاشتم (گروهی که بعد از سه ترم تازه من رو محرم دیده بودن و آورده بودن داخلش). دو روز بعد اون عکس رو با افکت و ادیت های متفاوت دیدم (احمدآقا دست راستش رو مثل آدولف هیتلر بالا آورده و شعار ها و جمله هاش کنارش نوشته شده) عکس همه جا پخش شده بود. از اینستا گرام تا تلگرام و ... و همه جا هم اسم من به عنوان عکاس ذکر شده بود. من فقط عکس گرفته بودم اما ادیت عکس ها کار من نبود. یه شب توی گروه بحث کردم و لفت دادم. یکی از دخترها پیام داد (همون سرکار علیه ای که قبلا ذکر شد) و گفتن که این کار just for fun بوده. گفتم این fun شما داره من رو میکشونه کمیته انضباطی ! دیگه لطفا پیام ندید. اما باز هم خودش و هم اتاقیاش من رو آماج حمله خودشون قرار دادن و اصرار داشتن که زیاد سخت می گیری و یه مستخدم که ارزش خراب کردن دوستی هاتون رو نداره و از اینجور گزافه گویی ها ... اوج داستان بدبختی های من همون شب بود روایت سوم:گفتم که احمد آقا شبا میومد خوابگاه و بعضی اتاقا تحویلش می گرفتن. فقط و فقط برای خنده. مسخره ش می کردن. متوجه نمیشد و حرفاش رو میزد و اتاق بعدی ... یه شب بچه های بلوک B با خبر میشن که احمد آقا اومده ویه جوری میکشوننش توی اتاقشون (بچه های این اتاق از دوستامن و یکی شون هم آموزش زبانTEFL می خونه). کلی به احمد آقای قصه میخندن و مسخره بازی در میارن تا اینکه دیگه آخرای شب بوده. بهش میگن احمدآقا از زن و بچه ت بگو. چی کار می کنن؟ میگه: یه پسر داره که دانشجوی نرم افزار و دانشگاه غیر انتفاعی ش. درس میخونه (توی همون شهر) و بچه ها میگن که بعد از تموم شدن درسش بیارش دانشگاه و بکنش استاد دانشگاه و اون پیرمرد ساده دل هم باور میکنه و چه خیال هایی که توی ذهنش نمی بافه. اما آخر قصه ... از دخترش میگه! که فکر کنم یکی دو سال دیگه کنکور داره. دخترش توی بچگی یه میله رفته توی چشمش و مشکل چشمی پیدا کرده و هر چند ماه باید ببرتش به یکی از شهرهای بزرگ اطراف برای معاینه چشمش. پیرمرد توی خیالات خودش فکر می کرد که چون دخترش تجربی می خونه حتما دکتر میشه. یه خانوم دکتر معقول و مهربون که همه ازش خوششون میاد؛ مثل خودش. به همه کمک میکنه و ویزیت رایگان و ... . اینجای کار اشک بچه ها در میاد. همین طور پیرمرد از رویاهایی میگه که دخترش توش شده یه هیروئه hero و ادامه میده. بچه ها فقط بغض میکنن. بعد از بچه ها میپرسه که دخترم رو کدوم دانشگاه بفرستم. اینجا پزشکی داره؟ میگن نه. باید بفرستیش فلان شهر. یه کم دوره اما سطحش خیلی خوبه . و اون باز ادامه میده و بچه ها آروم آروم اشک میریضن. به قول یکی از بچه های اتاق همه ما درسامون خوب بود و کلی خوندیم زیست شناسی اینجا قبول شدیم .یه دختر با اون وضعیت مریضیش و سختی هایی که میکشه چطور میخواد پزشکی قبول بشه. همه اون لفاظی ها و درگیری های من به خاطر همین حرف ها بود. شاید در ظاهر هم رنگ جماعت بودم و احمد آقا رو مسخره می کردم اما در باطن دلم راضی نمیشد و طرفش رو میگرفتم. به همین خاطر نمی خواستم که در یه سطح وسیع (دانشگاه) بخوام بندازمش سر زبون ها. اونم با یه عکس. خب درسته همه میشناسنش. با این کارم انگار تمام ستون های دنیا لرزیدن و روی سرم خراب شدن. یه دانشجویِ بی حاشیه که همیشه راه خودش رو می رفت حالا شده بود بازیچه دست چند تا آدم بی فکر و پررو و مغرور که فکر می کنن مریم مقدسن. پاک و صاف و ساده و معصوم.«چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنوندلم را دروزخـی سازد، دو چشمم را کند جیحـــون»