این مدت بدجور گرفتارم شده بودم و مشکل خوابگاه و دروس این ترم کلا اوضاعم رو بهم ریخته بود اما به هر حال همچنان میخندیم و میخندونیم :-) * داشتیم توی اتاق بچه ها قند میخوردیم. دیدیم قند کمه!(توضیح: بحران قند اکثر موارد توی خوابگاه هستش و معمولا قند با مروارید برابری می کنه) یکی از بچه ها گفت: ”بچه ها فکر کنید دارید توی بوفه چایی می خورید و قند کم آوردید!“؛ به این میگن شبیه سازی * توی اتاق مدیر دانشجویی بودم برای خوابگاه و سرش هم شلوغ! یکی از شورای صنفی اومد باهاش کار داشت گفت وایسا مشتریا (!!!) رو راه بندازم خدمت شما می رسم. بعد یه خانوم جلو رفت که درخواستشو تحویل بده. برگشت گفت: خب چند کیلو پیاز چند کیلو سیب زمینی؟! خدایا منو کجا فرستادی؟ * مدیر دانشجویی می خواست با اعضای شورای صنفی جلسه بگیره. گفت فردا ٨ صبح اینجا باشین. رئیس شورای صنفی گفت: شرمنده نمی تونیم اون موقع بیایم. گفت: آها! یادم نبود شماها دانشجویین و صبحتون از ١ بعد از ظهر شروع میشه. اصلا میخواین من ١٢ شب خوابگاه خدمت برسم؟! * دو تا از بچه ها یه اتاق سه نفره گرفتن و از قضا افتادن با «ف»(یک فروند! دانشجوی فلسفه و از اون مقرراتیاش که ٩ شب خاموشیه و مقررات منع رفت و آمد به اجرا در میاد و ... ؛ البته به ایشون چاشنی ***** و **** خونی رو هم اضافه کنید که یعنی آهنگای مبتذل تعطیل) یعنی مسئول شب و مسئول خوابگاه وقتی فهمیدن این ٢ تا با «ف» افتادن داشتن میپوکیدن از خنده. مسئول شب: من جای شماها بودم زندگی توی اتاق ١۴ نفره رو به زندگی با «ف» توی اتاق ٣ نفره ترجیح می دادم !!! * توی بانک شعبه دانشگاه منتظر بودیم تا اسممون رو اعلام کنن برای پرداخت فیش. متصدی یه خانم رو صدا کرد و گفت دویست تومن ندارید؟ خانم هم جلوی من بود و شروع کرد به زیر و رو کردن کیفش برای پیدا کردن دویستی. من دیدم ناکام موند گفتم: چسب زخمم قبوله. اگه ندارین آدامس شیک هم قبول می کنن :-) # آخه جدیدا اینا حکم پول خوردو پیدا کردن * توی اتاق مسئول خوابگاه بودم که دیدم یه ورودیه جدید در حال پر کردن فرمه. بعد برگشت به مسئول خوابگاه گفت: «اینجانب» منم؟ # خدایا اینا کین؟ از کجا پاشدن اومدن؟ اصلا کنکور دادن؟ توجیه شدن الان کجان؟ * توی راهرویی بودم که اتاق اساتیده و پشت سر یکی از استادا داشتم میرفتم سمت لابراتوار. یهو یه خانم اومد جلومون و با عصبانیت داد زد: من همه چیو درست کردم! تو اینجا وایسادی بیکار ... من که فکر کردم با منه و یه قدم عقب گرد کردم. استاد بنده خدا هم گرخید و اومد یه قدم عقب و حالت تدافعی به خودش گرفت. بعد دید که من پشت سرشم میخواست بگه: چه بلایی سر اعصاب بچه مردم آوردی؟ که خانم محترم خیلی شیک و مجلسی از بین ما دوتا رد شدن و رفتن سمت دوستشون !!! بعدش استاده میگفت: من فکر کردم با منه، تو فکرد کردی با توئه! خدا به شوهراشون رحم کنه. چی قراره بکشن از دست اینا ... * مجددا با استاد مذکور رسیدیم به انتهای راهرو که یکی از اساتید همکارشون رو دیدن و گفتن: ساعت چنده؟ یادتون نره ساعت ١ جلسه داریم. همکار فرمودن: من ساعت ١ کلاس هم دارم. من گفتم: بابا کلاس که فرار نمی کنه، جلسه مهم تره. همکار گرام برگشتن: که چقدر شما دانشجوها کلاس دودره کن هستین و عشق تعطیلی. که استاد قبلیه فرمودن: ایشون از بچه های زبانن خانم دکتر! از بچه های خودمون نیستن .(بچه: دانشجو؛ جهت تنویر افکار عمومی) پ. ن. بی ربط: آهنگ «شهرزاد» محسن چاوشی عالیه. چرا واقعا؟