دو شب پیش یکی از بستگان زنگ زد که یه بسته پستی برات اومده من چون اداره پدرت بود همون جا تحویل گرفتم بیا خونمون ببر. منم ساعت 12 شب رفتم در خونشون و بسته رو گرفتم باز کردم و شروع کرد به وارسی کتاب هام و اولویت بندی که کدوم رو کی بخونم و از اینا تا چشمم افتاد به کتاب «چشم هایش» بزرگ علوی که به تعبیری شاخص ترین اثرش به شمار میره. روایت یکی از دوست داران نقاش معروفی به نام «ماکان» که به دنبال راز مشکوک مرگ اون توی تبعید (به دلیل مبارزات سیاسی قبل از شهریور 20) هستش که پی میبره راز مرگ استاد در یکی از تابلوهاش که با خط خودش در گوشه اون عبارت "چشم هایش" نوشته شده نهفته شده. این ماجرا تا 15 سال بعد از مرگ استاد ادامه پیدا می کنه تا اینکه در سالگرد مرگ اون بالاخره اون زن مذکور (صبح چشم ها) پیدا میشه و ناظم (طرفدار استاد) سعی می کنه به طریقی به راز آشنایی اونها و در نهایت مرگ استاد پی ببره ... داستان جالبی بود که به محض باز کردنش مجذوبش شدم و تقریبا دو روزه با وجود تمام مشغولیت هام تمومش کردم. این داستان از معدود داستان های فارسی ای هستش که یک زن در مرکز اون با تمام عواطف و ارتعاشات روانی و ذهنی قرار گرفته. در حین خودندن داستان یاد شعری افتادم که یکی از اساتید سر یکی از کلاس ها خونده بود و آخرین بیتش برام خیلی جالب بود. شعر در قالب مثنوی سروده شده و به طبع طولانی که یه قسمتی از سر و تهش رو خدمتتون ارائه می کنم باشد که مقبول افتد :"چشم نامه" جنس چشمان تو از شعر و غزلرنگ  زیبای  نگـاه  تو  عســــــل هــر که بدخــواه تو باشد کـور بادچشم بد، از چشم هایت دور باد عمر  را در  چشم  تو گم کرده امپیش  چشمان  تو  مثل  برده ام پیش  چشمـانت  زبانم  لال  شدذهن من با چشم تو  اشغال شد چشـــم  تو  زیباترین  شعر   زمانوصف   چشمانت   نیاید  در  بیان ... باز    امشــب    آه، مــن    تــب    داشتمباز    با    خود، قصه ی    شـب    داشتم بی   نگاهت   قصـــه های    شــب   درازراه   من   راه    نشیب است  و   فـــــراز بی نگـــاهت  من  رسیــــدم  تا سقـوطآشــتی  کـردم  عــــزیزم،  با  سقـــــوط چین   پیشــانی   من   تقصیـر   توستذهن مغشوشم   فقط   درگیر    توست کاشکی  چشمت   فرامــــوشم    شودچشـــــــم  تو  از  ذهن  تب  دارم   رود چشـــــم هایت  تا  قیامت  با من استتا  قیــامت  آتشـم  در  خـــــــرمن  است لا  به  لای شعـــــــرهایم    گُم    شدیرفتــــــی اما،   قسمت    مردم     شدی  «مهندس عباس علی شاه علی» تبریک: به خانم مرا به خاطرت نگه دار که گویا الان وارر چرخه تولدشون شدن؛ با آرزوی بهترین هاگم شده (اطلاعیه): یه دوست بلاگفایی دیگه به اسم رها هم بود که گویا از بند بلاگفا رها شدن (وبلاگشون حذف شده) ... آخه چه کاریه؟! سروراتون همین جا جاشون امن بود ... فعلا که ما خیلی هزار میلیارد نسیه به کانادایی ها دادیم و هنزو یمون پس ندادن ... وبلاگ ها و خاطرات ملت رو هم دادین و پروندین رفت ... در هر صورت هر جا هستن موفق باشن و اگه سری به ما زدن اعلام موجودیت کنن. البته گویا خانوم دکتر سودا هم میتونن کمک کنن در راستای پیدا کردن گم شده ها کنن! یاد خانم مارپل افتادم !!! خلاصه مژدگانی هم میدیم