سلاممیگن آدما در چهل سالگی به اوج پختگی و بلوغ میرسن؛ علی أی حال ما رسیدیم به نیمه اول پختگی و بلوغ و یحتمل الان دیگه «نیم پز» شدیم!!!و اما مختصری از زندگی نامه این حقیر:هنگامی که در دوم خرداد ماه 1374 دکتر عبدالرحمن ش. در بیمارستان ...  مرا به دنیا آورد و مثل یک دسته گل تحویل میرزا والده و ابوی داد، احتمالا خودش هم نمی دونست که چه دسته گلی به آب داده ... میرزا والده و ابوی هم که امروزی ها به اونها بابا مامان میگن احتمالا از کم و کیف قضیه خبر نداشتند و ما رو در حد یک پسر تی تیش مامانی گوگول موگولی ارزش گذاری می کردند؛ واقعیت اینه که ما خودمون هم از کم و کیف قضیه ی خودمون خبر نداشتیم و چون به قول مولوی: «تازه تازه، از نما مردم مرده بودیم و از حیوان سر زده بودیم» نمی دونستیم که دنیا دست کی هست و «ما در این دامگه حادثه چون افتادیم» آن روزها جمعیت شهر محل تولد ما (.....) در خوش بینانه ترین حالت حدود 1 میلیون و 200 هزار نفر برآورد می شد [اسناد و مدارکش هم موجوده؛ دست مرکز آمار ایرانه!!!] که اگر این برآورد مقرون به صحت بوده باشه می تونیم ادعا بکنیم که در پایان روز 2 خرداد 74 جمعیت ..... در اثر تولد ما به رقم بی سابقه ی 1,200,001 نفر رسیده است.خوب حوادث ماوقع بعدش تا صبح سوم آذر 89 و بعد از اون هم که فعلا دیگه حسش نیست (وگرنه مهم که هست) ... ولی فعلا همین مقدار کافیه!!! بعدا اگه لازم شد یه فلاش بک می زنیم ...از پشت همین تریبون جا داره برای خودم آرزوی موفقیت بکنم (شماها که تو خط آرزوها نیستین) و ایشالا تا آخر عمرم زنده بمونم و از این جور چیزا دیگه ...الان دقیقا حس خاصی رو توی وجودم احساس نمی کنم اما اگه حسی سراغم اومد حتما اونو با شما هم به اشتراک می زارم.