جعفر آدم هایی را که در بیابان با آنها آشنا می شد دوست داست. جعفر با چاروادار، ساربان، چوپان، شوفر، ژاندارم، عمله راه، قهوه چی، درویش و  ولگرد، در بیابان کنار چشمه، در دره های سبز، در جاده های خشک، در جنگل و قهوه خانه آشنا می شد؛ چند روز، چند شب و یا چند ساعت، و بعد می رفتند و دیگر پیدا نمی شدند. اینها خودشان را همان طور که بودند نشان می دادند. خوب بودند، یا بد  بودند، همان طوری بودند که خودشان را نشان می دادند. دیگر آدم فرصت نداشت که در زشت خویی یا خوشدلی آنها شک کند.در صورتی که آدم های شهری را هیچ وقت نمی شد شناخت. سالها با آنها آمد و شد  دارد، زیر و روی زندگی آنها را می داند، آنها را در وضع های مختلف، در دوران های بحرانی آزمایش کرده، با وجود این گاهی می شود که همان آدم در مواجهه با یک سانحه پیش بینی نشده، سر پول، سر زن، سر مقام قیافه حقیقی خود را نشان می دهد و نقابی را که سالها داشته بر می  دارد و صورت خود  را بدون صورتک جلوه گر می سازد.مجموعه داستان "میرزا"، داستان آب، بزرگ علوی