باید از محشر گذشتاین لجن زاری که من دیدم سزای صخره هاستگوهر روشن دل از کان و جهانی دیگر استعذر می خواهم پری ... من نمی گنجم در آن چشمان تنگ با دل من آسمان ها نیز تنگی می کنند روی جنگل ها نمی آیم فرود شاخه زلفی گو مباش آب دریاها کفاف تشنه این درد نیست بره هایت می دوند جوی باریک عزیزم راه خود گیر و برو یک شب مهتابی از این تنگ نای بر فراز کوه ها پر می زنم می گذارم، می روم ناله ی خود می برم دردسر کم می کنم چشم هایی خیره می پاید مرا غرش تمساح می آید به گوش کبر فرعونی و دست سامری ست دست موسی (ع) و محمد (ص) با من است می روی، وعده ی آن جا که با هم روز و شب را آشتی ست صبح چندان دور نیست  ...                                                                         «محمدحسین شهریار»  چند روزه که حالم گرفته ست ... اما آخر ساله و وقت گله و شکایت نیست ... ایشالا درست میشه ...امیدوارم ...