گاه نوشته های یک من

خانه قدیم من ...

یک فنجان شعر (3)

از من گذشت و من هم ازو بگذرم ولی  با چون منی غیر محبت روا نبود
موافقین ۲ مخالفین ۰
معلوم الحال

یک فنجان شعر (2)

سخت است که عمری بنشینی به گدایی یک روز بگویند که درین خانه کسی نیست
موافقین ۲ مخالفین ۰
معلوم الحال

یک فنجان شعر (1)

زندگی قصه تلخی ست که از آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم
موافقین ۲ مخالفین ۰
معلوم الحال

that's end

دیشب باهام تماس گرفتن که فردا 10 صبح تمرین داریم برای اجرای سه شنبه توی دانشگاه.منم خیلی شیک و مجلسی گفتم که نمی تونم بیام و شرمنده :)))امروز صبح یکی از اساتید زنگ زد که بیا جزوه های تکمیلی آثاری که توی کورس "ادبیات آمریکا" تدریس کردم رو ببرم به زیراکس تحویل بده. منم راه افتادم سمت دانشگاه که توی مسیر رستم رو دیدم که گفت تو نیومدی. سهراب هم جا زد و برنامه کنسل شد!رفتم آفیس استاد و جزوات رو گرفتم و اومدم ببرم زیراکس که از دیواره های شیشه ای راهرو دیدم دخترم تهمینه و خانوم گردآفرید توی محوطه کنار روی صندلی نشستن و دارن برام دست تکون میدن که پاشو بیا!من مرفتم و سلام و احوال پرسی و گفتن که چرا نیومدی؟! بخاطر تو بود که همه چی کنسل شد. منم خیلی شیرین گفتم به کیف و کتابم. خب چی کار کنم؟! 3 تا کارت زرد و یه کارت قرمز گرفتم و واقعا نمی تونم دیگه.بعدش گفتن چی کارا میکنی؟ گفتم اومدم جزوه رو بدم زیراکس. ببرم بدم به استاد. گفتن خب چرا اینجا ایستادی؟ گفتم اخه شماها خرابم کردین! :) باعث شدین کلاس دودره کنم! و کارای بد بد بکنم :)))بعدش هم پیشنها ددادم که اگه بشه برنام هرو بزارن برای ترم بعد که برنامه های من آزادتر بشه. و بچه های دیگه هم باشن. چون این هفته تقریبا میشه گفت هفته آخره و یا دارن میرن خونه هاشون یا بچه ها نشستن توی کلاسای جبرانی که زود اساتید سر فصل هاشون رو تموم کنن و بفرستنشون برای فرجه هاگفتن: خیلی خوبه!** امشب توی گروه پیام دادن که بیاید تمرین :/ من که نفهمیدم بالاخره تصمیشون چی شد؟ نقش پلید افراسیاب (من) و سهراب رو چی کار کردن؟ چجوری باز میخوان به بازیگراشون توی این مدت کم خوندن شاهنامه رو یاد بدن؟!
۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
معلوم الحال

شکلات زوری

یکی از بچه ها شکلات گرفته و آورده اتاق. جعبشو باز کرده به هر کدوم یکی میده.محمد نشسته گوشه اتاق و داره سیگار میکشه. بهش شکلات میده. میگه نمیخوام!- میگه: باید بگیری.- جواب میده: نمیخوام، چرا گیر میدی؟! اعصاب ندارم اه ...اونم نامردی نمیکنه و منو صدا میکنه که بیا به زور بهش شکلات بدیم :)منم که تاز هکتری رو آوردم گذاشتم وسط اتاق کتری رو بر می دارم و میارم سراغش. دوستم دستاش رو گرفته و میخواد به زور شکلات رو بچپونه توی دهن محمد1 از اونور محمد هم لُره و مقاومت میکنه :) من کتری رو میبرم سمت صورتش و میگم: «دهنتو باز میکنی یا آب بریزم روی صورتت بسوزی؟»اونم با اکراه دهنش رو باز میکنه و شکلات رو میخوره و مشغول کشیدن بقیه سیگارش میشهدوستم میگه: «برای من ناز میکنه! فکر کرده ما آبجی هاش هستیم که نازش رو بخریم :)»
۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
معلوم الحال

بسی رنج بردم در این ماه سی ... (2)

روزی که ازم دعوت کردن برای مراسم شاهنامه خوانی باهاشون همکاری کنم فکر میکردم همه هماهنگی ها انجام شده و همه چی درسته درسته.سه شنبه شب یلدا بود. من بیچاره امتحان فرانسه م افتاده بود اون روز و هیچ کس هم بهم خبر نداده بود! از قضا امتحان از اعداد، گرامر و مکالمه بود ... بعدشم بلافاصله امتحان شفاهی و عملی ورزش. مونده بودم چیکار کنم.ک بدبختیم بود که یه بار با گروه نبودم برای کل اجرا چون همیشه اونقدر لفتش میدادن که من بخاطر کارای پیش اومده باید ترکشون میکردم. یادم رفتبگم که 3 تا سهراب دیگه هم همون روزی که پست قبل رو گذاشتم اومدن و بعدش بلافاصله جا زدن. در آخر یه سهراب 4م این مسئولیت رو قبول کرد. کسی که به قول خودش تجربه بازی تئاتر داشت. این سهراب دیگه نوبر بود. شاهنامه رو به سبک تعزیه خون ها میخوند و مدام باید بهش میگفتی که داداش اینحوری بخون نه اونجوری! میگفت OK و بعدش باز کار خودش رو میکرد. :| دیوونه شدم و بعد از اون دیگه سکوت کردم. یه ترمک زیست هم بود که برای نقش سهراب اومده بود و در نهایت رستم رو بهش دادیم. اون دیگه روی مخ بود. استاد نشسته. دکترای ادبیات فارسی. به جای اینکه اون بیاد بگه اینجوری درسته و اونجوری غلط آقای ترمولک اظهار نظر میکنن. نکته حخرص در آرش اونجاییه که هیچ کدومشون توی این مدت یکی دو هفته یه بار هم کل این ابیات و نثری رو که من تلخیص کرده بودم نخونده بودن!دانشجوهای ادبیات رو دیگه نمی دونم چی بگم :/ اونا که یه درس 2 واحدی به اسم رستم و سهراب دارن! اونا چرا دیگه ابیات رو اشتباه میخونن! "بگیر و به گیسوی او بر بدوز" - یکی از ویژگی های سبک خراسانی دو حرف اضافه برای یک متمم هستش! این ور منی که تجربی بودم هم میدونم. نمی دونم اینا چرا اینقدر پرتن :|*******بگذریم! من فکر میکردم امتحان فرانسه ساعت 12 برگذار میشه. پس ساعت 1 به امتحان تربیت بدنیم میرسم. و ساعت 4 هم میریم خانه سالمندان!اما بعد از تموم شدن کلاس "روش تحقیق"م توی ساعت 11:30 گفتن که فرانسه ساعت 13 قرار ه بیاد! منم مستقیم رفتم آمفی تئاتر برای تمرین. لباسام رو هم داده وبدم خشکشویی و قرار بود یکی از بچه های گروه برام بیاره. استرس ورزش لعنتی هم پدرم رو در آورده بود.ساعت 13 فورا خودم رو رسوندم به لابراتوار و به استاد فرانسه گفتم که امروز من یه امتحان دیگه دارم و بعدا ازم امتحان بگیر لطفا. گفت باشه پنجشنبه بیا. منم از ساعت 13 تا 14:10 دقیقه توی سوله ورزشی منتظر استاد تربیت بدنی بودم !!!! آقا تازه ساعت 14 اومده و تند تند داره امتحان میگیره و سوال میپرسه و میره. ضعیف ترین عملکرد مال من بود! اون هم به خاطر یک درس 1 واحدی! نیفتم خودش خیلیه. حرصم میگیره. کسایی که دختر میبینن جفتک و بارو میزنن و صد تا غلط اضافه میکنن به ورزش که میرسن میگن "استاد مشکل داریم و ...:" و استاد یه مقاله میده ترجمه کنن و 20 :| نمونه ش دو تا از هم اتاقی هام که زبانم میخونن. اما من بدبخت که بدون گواهی پزشک هم مشخصه ورزش نباید بکنم با این وضعم. حتی گواهیم رو هم نپذیرفتن. گفتن باید ورزش کنی. از روز اول هم میخواست منو ورزش کار کنم. هی میگفت ورزش باعث سلامتی میشه وخمودی و .... رو رفع میکنه و باعث شادابی پوست و فلان میشه و منم میگفتم "باشه حق میگی"!!! اما توی دلم میگفم مردی بیا خوابگاه ببین دانشجوهای تربیت بدنی خوابگاه چقدر سالمن! بررای هادی نوروزی و بقیه فوتبالیست ها رو ببین که چی شدن! خلاصه امتحان ورزش رو به بدترین نحو ممکن دادم. ساعت 15 شده بود و وقت نداشتم.فورا برگشتم خوابگاه. وقت نداشتم که دوش بگیرم. لباس هام رو عوض کردم. برگشتم دانشگاه.دو تا راوی داشتیم. آقا و خانوم. راوی آقا همشهری و دوستم بود. با هم رفتیم توی سلف خاوهران و دیدیم که دارن آجیل و میوه باری شب یلدا خوابگاهی ها بسته بندی میکنن. اومدم یه دونه تست کنم! جوری چشم غره رفتن و زخم زبون زدن که از خیرش گذشتم! میخواستم بگم اون یک هفته که من بدبخت شام و ناهارم رو خوردید هیچی نگفتم حالا سر یه دونه بادوم زمینی اینجوری میکنید؟ خوبه خودتون هم دارید بالا میکشید! اما مطابق معمول خاموش موندم :(ساعت 16 کنار اتاق نقلیه دانشگاه بودیم. من و دوستم و جناب کیکاووس و یکی از اساتید! تازه ساعت 16:30 مسئول انجمن و اجرای برنام هاومده و میگه ببخشید یه خورده دیر شد :/ یه زمانی دخترا توی وقت شناسی شهر آفاق بودن! نمی دونم چی فکر کردن راجع به ما که اینجوری کلاس میزارن؟ با نیم ساعت تاخیر اومده و تازه تنها هم هست. باز رفت دنبال دو تا خانوم دیگه گروه. اون دو تا تنهایی اومدن. ساعت شده 16:45 و هنوز از خانوم دبیر انجمن نیست. بهش زنگ زدن که بیا استاد بنده خدا 1 ساعته سر پا ایستاده. میگه منو از دانشکده و حراست خواستن که چرا بدون هماهنگی و سرخود میخواید سرویس دانشگاه رو بردارید برید خانه سالمندان!حالا ترمک زیستمونم "رستم" نطقش باز شده که ما خودمون میخوایم بریم و ربطی به دانشکاه نداره! طرف داغه و خبر نداره که چون لفظ دانشجو بهش اطلاق میشه توی یه سری امور باید مطیع قوانین باشه و سرخود نمیتونه کاری بکنه. به هر حال قانونه و منم کاری ندارم که درسته یا نه!ساعت 16:50 دکتر الف. (دکترای ادبیات فارسی - مدیر گروه جدید گروه زبان و ادبیات) به ما ملحق شد و گفت که میخواد دانشجوهاش رو هم بیاره خانه سالمندان. دکتر میم. (دکرتای ادبیات فارسی - یکی از اساتیدی که نظارت میکردن بر اجرامون و شب ها تا ساعت 21 می موندن و راهنمایی مون میکردن که چجوری اجرا کنیم) گفتن دبیر انجمن رو حراست خواسته! دکتر الف. معاون دانشجویی فرهنگی رو دید و بهش گفت شما یه کاری بکن. ایشونم گفت باشه و رفت خونه :| خودش به ناچار رفت اتاق ریاست دانشگاه و ریش گرو گذاشت. دبیر محترم انجمن ادبیات وقتی برگشتن تازه بهش میگیم تو چرا نگفتی هماهنگ نکردی؟ میگه شما باید میگفتید!!!! :| خداااااااااااااااااادر هر صورت ساعت 17 راه افتادیم! اونم به همراه یه مامور از حراست! 4 تا پسر و 2 تا استاد و بقیه اتوبوس هم که دختر! (ورودی 93 ادبیات فقط 1 پسر داره :) که اونم به اتفاق همکلاسی ها و استادشون اومده بودن!)خلاصه رسیدیم به خونه سالمندان. وقتی وارد شدیم دلم گرفت. ساختمون نوساز بود و بهش رسیده بودن. اما توی یه جای پرت بنا شده بود :( بی انصافی بود. داشتیم خودمون رو آماده میکردیم که گفتن پیرمرد پیرزنا حوصله ندارن خیلی بشینن پس برنامه تون رو خلاصه کنید! منم چون مسئول تدوین متن بودم با اجازه اساتید و روح پر فتوح جناب "فردوسی" تمام داستان رو خط زدم و فقط اول و آخر داستان رو بهم چسبوندم. کلی هم تاکید کردم که این چند تا بی رو بالا غیرتا تمرین کنید دیگه!برنامه با موسیقی و فال حافظ و .... شرروع شد! پیرمردا هم هر از گاهی میپریدن وسط :) یکی شعر از مولانا و حافظ میخوند! یک شعار میداد و از جوونا تقدیر میکرد! یک هم قرش می داد :))))اجرای شاهنامه خونی فاجع هبود! خوشبختانه کسی هم دقت نمی کرد. بگذریم بهتره ...بعشد هم دی.جی. موسیقی و سنتی و ... آوردن و بترکون :) اولش یکی از دوستان ما یه آهنگ اجرا میکرد که چون مربوط به شهر و ناحیه ما بود من و راوی آقا شروع کردیم به خوندنش :))) استاد الف. هم که همشهری مون بود میخندید و میگفت برید وسط :))) آهنگ های ستنی که تموم شد و فاز شاد رو شروع کردن دیدیم پیرمردا ریختن وسط و تکون تکون :) بعدش دیدیم یه پیرزن رو در حالی که میلرزه دارن از پشت صندلی ها جابجا میکنن. فکر کردم حالش بد شده. نارحت شدم. اما ... در کمال ناباوری دیدم که بردنش وسط و یهو قد و قامتش راست شد و شروع کرد به رقصیدن :) خدایی باربی گونه میرقصید! عینهو این آهنگایپ .......ی که یه عده دختر توی بک گراند در حال رقص و کارای استغفراللهی هستن! ما هم مرده بودیم از خنده :) بعدش هم گفتن فیلم نگیرید شاید ناراحت بشن!هیچی ساعت داشت 19 میشد و حراست هم گف باید خودمون رو برسونیم دانشگاه. حالا دو تا از دخترا که سرخود و زودتر از ما اومده بودن خانه سالمندان میگن ما نمیایم. دکتر الف هم میگه بابا من ریش گذاشتم. بیاید. بعدا سر فرصت برگردید و بهشون سر بزنید. امشب رو تمومش کنید. و اونام کوتاه نمیان. هر جروی بود چپوندیمشون توی اتوبوس! برگشتیم توی سالن که خودمون بریم وسط بزن و برقص (من و راوی آقا) که تا دور اول رو زدیم توی سالن دیدیم مامور حراست و دکتر الف. اومدن دنبالمون :))) هیچی دیگه! ما هم ناامید و پذیرایی نشده برگشتیم توی اتوبوس که بریم دانشگاه. حالا توی اتوبس و من استادا جلو نشستم و پسرا هم ته! هی میزدن و کل میکشیدن و جیغ و از این صوبتا که استادا گفتن برو اسکتشون کن فردا براشون دردسر نشه. همین الانشم به زور آوردنشون. منم رفم عقب که بهشون تذکر بدم دیدم واقعا آهنگاشون مناسب نیست. خودم چند تا آهنگ خفن تر پلی کردم و زدیم و رقصیدیم تا اینکه گفتن بسه دیگه .آقایون خوابگاه پیاده میشن! برای یلدا هم بچه ها رفته بودن خرید. شب خاصی نبود. فقط یخورده بیشتر خوردیم. بچه ها طبق معمول ح *** ک **** م زدن و منم که برنامه داشتم کلاس 8 صبح انقلابم رو ندارم گرفتم خوابیدم. صبح روز بعدش هم چون زود پاشیده شده بودم گفتم برم کلاس! رفتم و از قضا استاد رو راضی کردیم که جلسه آخرش باشه. اونم سوالات ترم قبل رو بهمون داد که به اندازه نمره 10 میخواست توی این امتحان بیاره که کسی از درسش نیفته. ما هم با کلاس خداحافظی کردیم.شاید یه روز از بحثا و حرفای این کلاس  و استادش گفتم. امیدوارم لااقل درس این استاد رو نمره کامل بگیرم این ترم. # شدیدا محتاج دعاهاتونم :( هی دارم بد میارم. هی دارم کارت زرد میگییررم از اساتید! من که اینجوری نبودم! چرا یهو همه عوض شد؟ :( تو رو خدا دعام کنید. باید این ترم معدلم رو بکشم بالاتر از ترم قبل. به مادرم قول دادم. # برنامه ترم بعد رو زدن توی سایت. شروع ترم 30 بهمن هستش و پایان امتحانات 21 تیر :( ماه رمون و عید و تابستونم رو توی شهر دانشجوییم! بین دو ترم هم احتمالا برنگردم خونه چون واقعا دیگه خسته شدم از سفر با اتوبوس و بدرفتاری های راننده ها و شاگرداشون! در این پاییز طولانی، در این بی برگی ممتدبهاری کاش می آمد، دل ما را ورق می زداگر از من بپرسی: از خدای خود چه می خواهی؟دل من راستش، اصلا خدایی تازه می خواهدتمام روزها در انتظار یک نفر شب شدهمان کس که شبی حتی به خوابم هم نمی آیدشبی باید به پا خیزم، شبی، شاید همین امشب-همین طوری هدر شد عمر من در باید و شاید-بیا و بگذر ای توفان، مرا در خوابِ خود بگذارچه می خواهی از این خاموش، از این تلخابِ پشت سد؟دلم، با سینه ای غربت در این بی سر پناهی هابه هر دستی پناه آورد آخر گشت دستِ رددریغا دوره ی برعکس ها و جابجایی هاستببین بازاری از بدهای خوب و خوب های بد!شبی ماه نگاهت می شود بر من بتابانی؟که رود تشنه هستم، تشنه ی یک موج جزر و مدتو عمری با منی و باز هم تنهای تنهاییهمیشه جمع یک با صفر، داده حاصلی مفرد!بگو ای سبز، ای پیک بهار و آب و آبادیگذارت کی به این ویرانه ی متروک می افتدهوای گم شدن دارم مرا با خود ببر امروزایا باران نامعلوم(!)، ای توفان بی مقصد
۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
معلوم الحال

4th deadly sim

it was not my fault but... :-( I'm terribly sorry for myself because if theses fellows which are around me. Coming soon...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
معلوم الحال

بسی رنج بردم در این ماه سی ...

پنجشنبه هفته گذشته حوالی ساعت یک بعد از ظهر سر کلاس "داستان کوتاه" منتظر نشسته بودم تا استاد بیاد که یهو یکی از همکلاسی ها اومد و گفت استاد ع. با شما کار دارن! استاد ع. استاد فارسی عمومی این حضرات بود و دانشجوی دکترای ادبیات یکی از دانشگاه های همجوار. من یک بار به عنوان مهمان سر کلاس ایشون شرکت کردم و از اون به بعد پای ثابت کلاس هاشون شدم. البته به عنوان مزاحم به قول خودش :)رفتم دم در کلاس اما هیچ کس نبود.برگشتم داخل کلاس که مجدد خانومی که منو صدا کرده بودن گفتن بیاید تا ببرموتون پیش استاد.همین که از کلاس بیرون رفتیم استاد رو دیدم.من رو به یک خانوم معرفی کردن که گویا ازا انجمن ادبیات فارسی بود و قصد داشتن مراسم "شاهنامه خوانی"  برگزار بکنن! من هم که همیشه خدا تریپ شکست نفسی و نهههه برمیدارم و گفتم نمی دونم واقعا از پسش بر میام یا نه و اینا که در نهایت شمارم رو گرفتند که اگر خواستند باهاشون همکاری بکنماوایل هفته بعد هم که دعواهای دانشجویی و حوادث روز دانشجو باعث شد که بالکل فراموش کنم قضیه رو تا این که اون خانوم رو درِ آمفی تئاتر دیدم و ازم خواستن که بعد از ظهر برای تست (!) برسم خدمتشون! هیچی دیگه ... بعد از ظهر همون روز رفتیم به انجمن ادبیات و استاد ع. و استاد م. (استاد مدعو دانشکده و از اساتید دانشگاه تهران) تشریف آوردن برای تست ما! منم که هی تیکه های ریز میومدم و دنبال این بودم که یجوری خودم رو خلاص کنم و به عبارتی رد صلاحیت بشم :) اما نشد که نشد! آخرش گفتم یه نقش کم رنگ بهم بدین که زود زهر خودم رو بپاشم و برم :) گفتن "افراسیاب" مال تو :))) فقط خدا رو شکر کن که شوکران نمیریزیم توی چاییت! (آخه در حین چایی خوردن من دو تا قند برداشتم و استادا گفتن چرا دوتا؟! گفتم خب شیرینی دوست میدارم!)نقش ها تقسیم شد و "گردآفرید" رسید به خانومی که جلوی من نشسته بود! منم یواشکی گفتم که: پیسسس، پیسسسس! خانوم زشت نیست شما نقش مرد برداشتین؟ :| یهو دیدم اون خانوم خندید :))) نگو گرد آفرید زن بوده و من خبر نداشتم!  البته نقشش کم از مرد نداره هاااا ...  ولی خدایی شما بودین چی کار میکردین؟ والا بخداااا ... فقط بهمون گفتن سهراب آخرش مرد. من کل داستانو که دیگه از بر نبودم!* حالا استادا دارن توضیحات رو میدن و منه بدبخت دنبال یه نقش کم رنگ تر میگردم! مثل "رخش" :))) نامردا آخرشم همون افراسیاب نگهم داشتن. البته گفتن باید خودتو اصلاح کنی ! گفتم به من چه که یخورده baby voiceم ! حالا از اونا اصرار که توی صدات شرارت و بدجنسی رو نشون بده و از من انکار که نمی تونم! آخرشم گفتم منی که روزی ٣ بار از هم اتاقیام کتک میخورم چجوری شرارت نشون بدم؟ :( (خنده حضار) :/بدلیل طولانی بودن متن حماسه که در حدود هزار و صد بیت هست قرعه فال رو به نام منه بیچاره زدند که کوتاه کردن متن و تلخیص متن در چهارچوب یه نمایشنامه بر عهده شماست!  حالا هی من میگم باباااااا اینجا ما ٣ ۴ تا دانشجوی ادبیات داریم. اینا بیشتر بلدن تا من :| آخرشم زیر بار نرفتن. باری از ٢:٣٠ ظهر که کلاس "اساطیر"م تموم بجای رفتن به خوابگاه و استراحت نشستم توی انجمن ادبیات و متن ها رو تنظیم و کردم و دیالوگ ها رو مشخص کردم!  یه مورد که خیلی اذیتم میکرد یه ترمک (!) زیست بود که اومده و نقش رستم رو گرفته و هی لااااسسس میزنه و بعدش برای من جانماز آب میکشه که استغفرالللله من چرا باید شماره دختر غریبه رو داشته باشم (شماره یکی از همکلاسی هاشون رو باید میدادن که ازشون برای راوی داستان استفاده کنیم) حالا از اینا که بگذریم یه پسر دیگه ادبیاتی آوردن که بنده خدا اینقدر مظلوم و آروم و خندونه که سر تا پاش بدرد سهراب نمیخوره!  بدبختی من اینه که اینا دانشجوی ادبیاتن و یه درس ٢ واحدی به اسم رستم و سهراب پاس کردن و نه بلدن از روی متن بخونن و نه معنیش رو میفهمن :/ خب من دردمو به کی بگم؟  بعد میگن چرا علوم انسانی توی ایران پیشرفتی توش نیست؟  خب با این شلغما میخوایم به کجا برسیم؟  منه بدبختی که فکر میکردم فارسی رو یادم رفته بیشتر از اینا میدونستم!  مورد بعدی درگیری و دعوام با اعضای گروه بود. من یه عادت خوب یا بد دارم که کاملا آن تایم هستم.  یعنی سرم بره یولم نمیره! بگم راس ساعت ٢ اونجام از قبلش باید اونجا باشم. ما ۴ جلسه پیش از امروز تمرین کرده بودیم و فقط سیصد بیت بیشتر نخونده بودیم. امرور وقتی زیر بارون تند و تند خودم رو رسوندم پارکی که قرار بود اونجا توش تمرین کنیم دیدم که هیچ کس نیومده و تازه بعد نیم ساعت خانوما خرامان دارن میان. بعدشم وقتی به ساعت اشاره کردم بهم پریدن که آقاااای معلوم شورش رو در آوردین. نمیخواین بگین تا یکی دیگه رو جایگیزینتون کنیم!  سکوت کردم :| طبق معمولبعدش مکدد عذر خواهی کردن. هر دو سه تاشون. بهم گفتن شما که به ما گیر میدبن چرا سرتون توی گوشیه خودتون دارین با گوشیتون بازی می کتید؟  :/ گفتم: خانوم من دیشب تا امروز ۴ بار کل این ابیات رو خوندم. بجز بارهایی که روزهای قبل برای تنظیم متن اینا رو خونده بودم!  دیگه حالم بهم میخورد. حتی بلد نبودم که از روی ابیات بخونن. اعراب هایی که براشون گذاشته بودمم نمیتونستن رعایت کنن برای رعایت وزن شعر. بعدش میان میگن دلیلی نداره چون دانشجوی ادبیاتیم همه چی رو بلد باشیم!  من نباید این وسط بنزین بخورم؟؟؟  :///- اینقدر که ما نقش سهراب عوض کردیم مرحوم فردوسی کاراکتر توی شاهنامه نیاورد. - یه سهراب ادبیاتی آوردیم که متنا رو بخونه!  هی گم میکنه و میگم من نمیدونم کجا سهراب باید حرف بزنه. خدااااااااا :((((((( ** کارگردانی مراسم بر عهده دبیر انجمن ادبیات هستش! زحماتش و حرص خوردناش با من. اونم برای هیچ و پوچ!  فقط تنها هدفم خوشحال کردن پیرمرد و پیرزناییه که توی شب یلدا کنار خانواده هاشون نیستن. تنهای تنها گوشه خانه سالمندان کز کردن و چشماشون به در خشک شده. کسایی که خودشون دکترای ادبیات و دیگر رشته ها رو دارن و بچه هاشون به مشورای خارحی مهاجرت کردن و تنهاشون گذاشتن!  وقتی یاد شب یلدای پارسال میفتم تمام بدنم میسوزه. با اشک و زیر بارون از دانشگاه برگشتم. تمام شب رو هم تنهایی سر کردم. تنهاااای تنها!  سرآغاز خاطرات بدم با یلدای پارسال بود. نقطه اوج حوادث تلخی زندگیم. ** فردا تمرین دارن. دیگه حوصله سوالات احمقانشون رو ندارم. به احتمال زیاد نخواهم رفت. اینهمه وقت منو علاف کردن. منم یه بار سرکار بزارمشون
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
معلوم الحال

2nd and 3rd deadly sins

Dear LordForgive me because of my disobediences and mutinies I beg you to lead me on my path
۱۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
معلوم الحال

1st deadly sin

I should control myself :| nothing else
۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
معلوم الحال